ورودي اعضا
نام كاربري

رمز عبور

من را به خاطر بسپار
فراموش كردن رمز
ورودي به پنل ايميل
آدرس ايميل:
پسورد ايميل:

افراد آنلاين
حاضرين 28 ميهمانان حاضر

شرح جلالی بر حافظ

آخرين اخبار
تنظيم مرورگر
صفحه را خانه كنيد
خانه اصلي كنيد
چاپ اين صفحه
بخشها
پربيننده ترين مطالب
غزليات ، مثنوي ، قطعات ، اخوانيات ، متفرقات ، اشعار مذهبي ، دوبيتي ها ، رباعيات
صفحه نخست arrow شرح جلاللی بر حافظ arrow جلد چهارم arrow غزل (428)تـو را كه هرچه مراد است در جهان داري
غزل (428)تـو را كه هرچه مراد است در جهان داري چاپ پست الكترونيكي

1)        تـو را كه هرچه مراد است در جهان داري                   چـه غم ز حال ضعيفـان نـاتوان داري

2)       بخواه جان  و دل از بنـده و  روان بستـان                  كه حكـم بر سر آزادگـان  روان داري

3)       ميان نداري  و دارم عجب  كـه هر سـاعت                 ميـان مجـمع خوبان  كني ميان داري

4)       بياض روي تو را نيست نقش درخور از آنك                  سوادي  از خط  مشكين بر ارغوان داري

5)       بنوش مي كه سبك روحي اي ظريف  مدام                  علي‌الخصوص‌درين دم كه‌سرگران داري

6)       بـكن عتاب ازين  بيش و جـور  بر دل مـا                  بكن هر آنچه تواني كه جـاي آن داري

7)       بـه اختيـارت اگر صد هزار تيـر جفاسـت                  به قصد جان من خسته در كمـان داري

8)       بـكش جفـاي رقيبـان مدام و جور حسود                  كـه سهل باشد اگر يـار مهربـان داري

9)       به وصل دوست گرت دست مي دهد يـكدم                 برو كه هرچه مراد است در جهان  داري

10)     چو گـل به دامن ازين بـاغ ميبري حافـظ                  چـه غـم زنـاله و فرياد باغبـان داري

 

 

 

 

معاني لغات غزل (428)

مراد: آرزو و خواسته، كام، خواهش، قصد.

داري: در دسترس داري.

بنده: خدمتگزار (صفتي كه به جاي موصوف = من به كار گرفته شده).

روان: در مصراع اول به معناي جان و در مصراع دوم به معناي جاري و نافذ و ميان اين دو، صنعت جناس تام مراعات شده است.

ميان: در مصراع اول به معناي كمر و در مصراع دوم به معناي وسط است و ميان داري به معناي سركردگي و اداره كردن جمعي مي باشد. در اين بيت با آوردن ميان نداري و ميان داري صنعت جناس مراعات شده است.

بياض: سفيدي، كنايه از صفحه كاغذ سفيد نانوشته.

بياض روي: (اضافه تشبيهي) روي و صورت به بياض يا صفحه كاغذ سفيد تشبيه شده است.

نقش درخور: طرح و نقشي شايسته و لايق و سزاوار.

سواد: سياهي، مسوّده، رونوشت.

خط مشكين: خط سياه، كنايه از ريش و محاسن سياه.

ارغوان: كنايه از چهره ارغواني و گلرنگ.

سبك روح: ظريف طبع، با روحي نشاط انگيز و شاد.

سرگِران: 1- سرسنگين، بي اعتنا، بي التفات، 2- سر از مستي سنگين شدن، سري كه از مستي شراب گرم مي شود و به سوي خواب مي گرايد.

عتاب: سرزنش و جور و ستم و ملامت.

بكن هر آنچه تواني: هر آنچه از لطف و محبت و بزرگواري كه مي تواني بكن.

جاي آن داري: شايستگي آن را داري.

تير جفا: (اضافه تشبيهي) جفا به تير تشبيه شده.

در كمان داري: در كمان آماده براي پرتاب داري.

جفاي رقيبان: ستم و درشتي مراقبان و نگاهبانان، جفاي مدعيان.

مدام: پيوسته.

دست مي دهد: ميسر مي شود.

برو: بشتاب، براي به دست آوردن آن برو.

چو گل به دامن از اين باغ مي بري: چون از اين باغ دامن دامن گل به بيرون مي بري.

 

معاني ابيات غزل (428)

(1)   تو را كه هرچه آرزو در دنيا وجود دارد به آن دسترس داري، چه غمي از حال زار ضعيفان مي باشد؟

(2)   از من، جان و دل درخواست كن و بي درنگ بستان كه حكم تو بر سر مردم آزاده جاري است.

(3)   (از ظرافت چناني كه گويي) تو را، ميان (كمر) نباشد و از اين در شگفتم كه پيوسته در ميان جمعيت زيبارويان ميانداري (ميدان داري) مي كني.

(4)   براي صفحه سفيد چهره زيبايت طرح شايسته تري متصور نيست بدين سبب از موي مشكين، چهره گلرنگ ارغواني خود را پوشانيده يي.

(5)   پيوسته اوقات، به ويژه در آن لحظاتي كه سرت از مستي سنگيني مي كند داراي طبع ظريف و اندامي لطيف مي باشي پس شراب بنوش!

(6)    بيشتر از اين و تا آنجا كه مي تواني سرزنش و ستم بر دل ما روا دار كه برازنده توست و به تو مي آيد!

(7)   اگر صد هزار پيكان جور و جفا در دسترست باشد همه را براي ريختن خون من در كمان آماده داري.

(8)   اگر ياري مهربان داري، جفاي مدعيان و جور حسودان را پيوسته بر خود هموار كن كه اهميت چنداني ندارد.

(9)   اگر يك لحظه وصال دوست برايت ميسر مي شود، به سوي آن بشتاب كه (با اين كار) هرچه آرزو در دنياست به دست آورده يي.

(10)    (اي شاه شجاع!) تو را كه دامن دامن از باغ طبع حافظ گل شعر با خود مي بري، چه غم از ناله و فرياد باغبان آن باشد؟

 

شرح ابيات غزل (428)

وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن

بحر غزل: مجتّث مثمّن مخبون اصلم

٭

روي سخن حافظ در اين غزل با شخصيتي است كه بر خر مراد سوار و بر جان و دل مردمان، صاحب اختيار و در ميان خوبان و مردمان جامعه مياندار و ضمناً مورد احترام شاعر نيز مي باشد و اين كسي نيست جز شاه شجاع و اين غزل هم مربوط مي شود به سالهاي اوليه سلطنت او، زماني كه هنوز روابط فيمابين آنها چندان به سردي نگرائيده بود.

شاعر با خطاب (تو) غزل را شروع و روي سخنش در همه ابيات با شاه شجاع است، حتي در بيت مقطع، كه در اينجا حافظ مأخوذ به حيا شده و شرط ادب را نگه داشته و در قالب گله يي مؤدبانه به طور غير مستقيم از اينكه شاه در فكر معيشت و مراقبت او نيست از صنعت التفات سود مي جويد يعني در ظاهر خطاب به خود و در باطن روي سخنش با شاه مي باشد.

< قبل   بعد >
 
 
Design By www.comco.ir
Copyright 2002 Comco Company