ورودي اعضا
نام كاربري

رمز عبور

من را به خاطر بسپار
فراموش كردن رمز
ورودي به پنل ايميل
آدرس ايميل:
پسورد ايميل:

افراد آنلاين
حاضرين 11 ميهمانان حاضر

شرح جلالی بر حافظ

آخرين اخبار
تنظيم مرورگر
صفحه را خانه كنيد
خانه اصلي كنيد
چاپ اين صفحه
بخشها
پربيننده ترين مطالب
غزليات ، مثنوي ، قطعات ، اخوانيات ، متفرقات ، اشعار مذهبي ، دوبيتي ها ، رباعيات
صفحه نخست arrow شرح جلاللی بر حافظ arrow جلد سوم arrow غزل (259)دارم از زلف سیاهش گله چندان که مـپرس
غزل (259)دارم از زلف سیاهش گله چندان که مـپرس چاپ پست الكترونيكي

1        دارم از زلف سیاهش گله چندان که مـپرس       که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

2        کس به امــید وفا ترک دل و دین مــکناد        که چنانم من ازین کرده پشیــمان که مپرس

3        به یکی جرعه که آزار کسش در پی  نیست،        زحـمتی می کشــم از مردم نادان که مپرس

4        زاهد از ما به سلامـت بگذر کاین مـی  لعل         دل و دین میبرد ازدست بدان سان که مپرس

5        گفتـگوهاست درین راه که جـان بگـدازد          هرکسی عربده ای این که مبین آن که مپرس

6        گوشه گـیـری و سلامـت هوسـم بود ولی          شیوه یی می کند آن نـرگس فتان که مپرس

7        گفتم از گــوی فلک صـورت حالی پرسم           گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس

8        گفتمش زلف به خــون که شکستی؟ گفـتا :

حافـظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

 

 

معانی لغات غزل (259)

که مَپرُس : مپرس که قابل گفتن نیست، که از حدّ پرسش و پاسخ بیرون است .

زو : از او .

سر و سامان : وضع مرتّب، نظم و ترتیب

بی سر و سامان : بی برگ و نوا، مفلس، درویش .

گداختن : گداخته شدن، با حرارت ذوب کردن و مجازاً به معنای ناتوان شدن، لاغر شدن، سوختن و تغییر شکل و وضع دادن، منقلب کردن .

عربده : فریاد بلند و خشن .

شیوه : راه و رسم طنّازی، راه و روش .

شیوه یی می کند : به طرز و روشی ناز و عشوه گری می کند .

فتّان : فتنه انگیز .

صورت حال : چگونی حال، احوال پرسی .

زلف شکستن : چین و شکن دادن به زلف، پیچ و تاب دادن به زلف .

 

 

معانی ابیات غزل (259)

1)      آنقدر از دست زلف سیاه رنگش گله دارم که اگر بپرسی گفتنی نیست زیرا از دست او آنچنان بی برگ و نوا شده ام که قابل گفتن نیست .

2)      خدا کند هیچ کس در آرزوی وفاداری معشوق دل و دین را از دست ندهد که من چنین کرده و چنان پشیمانم که گفتنی نیست .

3)      برای یک دهان شراب که با نوشیدن آن به هیچکس زیانی نمی رسانم، از دست مردم نادان چنان دردسر و آزار می کشم که از حدّ پرسش و پاسخ بیرون است .

4)      ای زاهد مواظب باش که از کنار ما به سلامت بگذری چرا که این شراب قرمز آنچنان وسوسه انگیز و رُباینده دل و دین است که گفتنی نیست .

5)      دربارۀ این باده نوشی، حرف های جانگداز بسیاری را باید تحمّل کرد . هرکسی عربده سر می دهد. این یکی می گوید آن روی زیبا را مبین و آن یکی می گوید که علّت حرمت شراب سؤال مکن (امر و نهی)

6)      آرزوی این را داشتم که در گوشه یی به سلامت به سر برم، اما آن چشم فتنه گر چنان ترفند عشوه گری دارد که گفتنی نیست .

7)      گفتم از گوی گردنده سپهر احوالی بپرسم، گفت چیزی مپرس که در انحنای چوگان چنان زیر فشارم که نمی توان باز گفت .

8)      از یار پرسیدم که به قصد کشتن چه کسی زلفت را پیچ و تاب داده یی گفت این رشته سر دراز دارد. حافظ تو را به قرآن سوگند که در این باره چیزی مپرس .

 

 

 

 

شرح ابیات غزل (259)

وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

بحر غزل : رمل مثمّن مخبون مقصور

                                                     *

خاقانی : دارم از چرخ تهی رو گله چندان که مپرس

                                                           دو جهان پر شود ار یک گله سر  باز کنم

                                                     *

          این غزل زمان دربه دری شاه ابواسحاق و پیش از گرفتاری و کشته شدن او سروده شده است .

         حافظ، در شروع غزل به صورت ایهام از موهای بلند شاه اینجو سخن به میان می آورد و از اوضاع درهم و بی سر و سامانی خود در غیاب او سخن می گوید و از آنجایی که غزل های حافظ آیینه تمام نمای اندیشه و طرز تفکّر او در لحظه سرودن شعر است بلافاصله در بیت دوم حالت ندامت خویش را از اینکه خود را در سلک طرفداران این سلطان قرار داده و بدان شهرت یافته و در غیاب او نیز نسبت به او وفادار مانده و به سوی قدرت حاکم بعدی گرایش نداشته است اظهار می دارد .

          شاعر در مواقع رنج و اندوه ناگزیر به می سر می سپارد لیکن از بخت بدِ او این زمان مصادف است با قدرت امیر مبارزالدّین محتسب و سخت گیری های او، به این سبب در بیت سوم، خود را باده نوشی معرّفی می کند که عارفانه مـــی می نوشد و به کسی آزاری نمی رساند اما به خاطر همین باده نوشی، از مردم نادان آزارها می بیند و در بیت پنجم از جار و جنجال هایی که سبب آزردگی روح و روان او می شود سخن به میان آورده و می گوید آمِرینِ به معروف و ناهیان از منکر عربده کشان به من امر و نهی می کنند که فضولی موقوف این را نباید ببینی و این سؤال را نباید بکنی .

          شاعر در بیت هفتم بر خلاف نظریه همیشگیِ آن ها که همه رویدادها را به گردش افلاک نسبت می دهند می گوید به خود گفتم از حال فلک و این سپهر گردنده پرسشی کنم او هم گفت آنچنان رنج و مشقتی از ضربه چوگانِ آن چوگان بازِ افریننده و نامرئی متحمّل می شوم که گفتنی نیست .

          آنچه از مفاهیم ابیات این غزل مستفاد می شود این که شاعر در حالت غم و اندوه و فراق شاه ابواسحاق و در عین استیصال به بازگویی مکنونات قلبی خود پرداخته است و از آنجایی که خاقانی در بیتی، مضمون مصراع اول غزل حافظ را آورده است بعید نیست که حافظ آن را پسندیده و بنایِ غزل خود را بر این مصراع نهاده باشد .

< قبل   بعد >
 
 
Design By www.comco.ir
Copyright 2002 Comco Company