اخبار جديد

متن کتاب پله های سنگی جلد اول به روی سایت قرار گرفت

پیشگفتار

بخش نخست  
غزلیات شامل غزل ها میباشد

طرز جلالی
 تشریح رویداد به محدوده ی غزل             طرز <جلالی> است که راهی گشاده ایم

بخش دوم
برگردان اشعار شعرای ارمنی زبان به زبان فارسی

بخش سوم
اشعار به لهجه و اصطلاحات یزدی

بخش چهارم
مثنوی امید و اعجاز

بخش پنچم
مقطعات ، اخوانیّات ، اشعار مذهبی ، مثنوی ها ، متفرقات ، دوبیتی ها ، رباعیّات


من آن گفتني را كه بايست گفت

بگويم ٬ نخواهم ز مردم نهفت

وگر خلق عالم شود سخت كوش

كه آنرا نگويم ٬ نگيرم به گوش

سخن مي رسانم بدان كس كه من

بدانم كه او هست اهل سخن

بدان سان رسانم كه ارباب فن

پس از قرنها بشنوند آن سخن

از سخنان شمس تبريزي

برگردان به شعر : دكتر عبدالحسين جلاليان

كتاب ني نواز اول

ورودي اعضا
نام كاربري

رمز عبور

من را به خاطر بسپار
فراموش كردن رمز
ورودي به پنل ايميل
آدرس ايميل:
پسورد ايميل:

افراد آنلاين
حاضرين 11 ميهمانان حاضر

شرح جلالی بر حافظ

آخرين اخبار
تنظيم مرورگر
صفحه را خانه كنيد
خانه اصلي كنيد
چاپ اين صفحه
بخشها
پربيننده ترين مطالب
غزليات ، مثنوي ، قطعات ، اخوانيات ، متفرقات ، اشعار مذهبي ، دوبيتي ها ، رباعيات
صفحه نخست
هشتم: ویژگی های شمس چاپ پست الكترونيكي

 

هیچ گونه کتاب و مدرک و سندی در دست نیست که شرح حال کامل و خصوصیّات اخلاقی شمس تبریزی را مشروحاً و مستدلاً بیان کرده باشد.

تنها با مطالعه گفته های خود او در کتاب مقالات شمس و مناقب العارفین شمس الدّین افلاکی و رساله ی فریدون بن احمد سپهسالار و مثنوی ولدنامه و کتاب فیه ما فیه می توان تا حدّی به مشخصّات روحی این مرد بزرگ پی برد و از او تصویری کاملاً شبیه به آن چه که بوده است در پیش چشم خوانندگان مصوّر کرد. از مدارک موجود چنین بر می آید که:

1-شمس تبریزی مردی لاغر اندام و بلند قدّ بوده است. در خلال سخنرانی های شمس در کتاب مقالات در صفحه ی 357 چنین آمده است:

اخلاطیان (زرگران) گویند که آهاي طویل! برو تا دشنامت ندهیم ....

این عبارت صراحت دارد که شمس جستجوگر را صاحبان مغازه زرگری گدا و مزاحم پنداشته و وجود او را در بازار و در میان مشتری های به ظاهر آراسته تحمّل نمی توانستند کرد و او را با دشنام از خود می رانده اند و نسبت طویل: خود دلیلی است بر این که او مردی بلند قدّ بوده و عادت نداشته است که لباس مرتّب بپوشد و گرنه هیچ دکّان داری به عابری که دارای وضع ظاهر مناسب باشد دشنام و تحقیر روا نمی دارد.

2-شمس تبریزی مردی راست گو بوده و بی ملاحظه و بی پروا سخن می گفته است گفتن حقایق به ویژه در مقامی که مسائل اصولی و حکمت دین مطرح است ضروری است لیکن خالی از خطر نخواهد بود چه همیشه در میان مستمعین قشر یونی وجود دارند که پرده تعصّب مانع دید آن هاست. و به همین سبب بزرگان و اساتید با تمهیدات فراوان و مقدمه چینی های بسیار ذهن شنونده های خود را مستعد ساخته آن گاه لبّ مطالب فلسفی را در عباراتی قابل توجیه بیان می دارند شمس تبریزی چنین نبوده و با عباراتی صریح عقاید خود را که به صورت خشت اول بدعت بود بیان می کرد.

در کتاب مقالات شمس صفحه 50-51 چنین آمده است: راست نتوانم گفتن که من راستی آغاز کردم مرا بیرون کردند اگر تمام راست گفتمی به یکبار همه شهر مرا بیرون کردندی ...

3-شمس در بند شکم نبوده و به قوت لایموتی قناعت  می کرده است. او در کودکی هم به غذا بی اعتنا بود.

این خصلت به ظاهر کم اهمّیت جلوه می کند لیکن در واقع کلید شناسایی مردان متفکّر و بزرگ است. آن ها می دانند که برای خوردن آفریده نشده اند و خوردن غذا عاملی است تا زنده بمانند و بیندیشند که چه کسی هستند؟

افلاکی می نویسد: (در نوبت اوّل چون ... شمس الدّین به قونیه رسید ... بر سر راه .... سه دَرَمِ سلطانی یافت! آن زمان صد و بیست پول بدر می بود و یک تا گِردَهِ نان سفید و لطیف به پولی می دادند، هر شبی از یک گِره نیمی را خوردی و نیم دیگر به مسکینی دادی)                            (افلاکی 4/223)

همو در جای دیگر گوید:

( گویند در سالی، دیناری خرج او بود)                                             (افلاکی 4/25)

ملاحظه می شود که او به حداقل قوت لا یموت قناعت می کرده است. شمس با آن که درآمدی نداشته هرگز به فکر این نبوده است که در جایی برای خود ممّرا عاشه یی دست و پا کند تا به اصطلاح خیالش از جانب هزینه معاش راحت گردد.

و این، عزّت نفس و بزرگی او را می رساند.

سپهسالار می نویسد:

... گاه گاه شلوار بند (بند شلوار) بافتی و معیشت از آن جا فرمودی. (به نقل از سپهسالار خط سوم، صفحه ی 123)

درباره عزّت نفس شمس و این که این بزرگ مرد از شهرت که آفت شخصیّت است پیوسته گریزان بوده است، سپهسالار و افلاکی هر دو مطلبی را نقل می کنند که گویای واقعی روحیه این عارف تواند بود.

سپهسالار گوید:

 نقل است که یک نوبت (شمس) مدّت یک سال در ... دمشق، اقامت فرمود. در هفته یی، کمابیش، یک نوبت از حجره، بیرون آمدی، و در دکّان رواسی (کلّه پاچه فروشی) رفتی و (دو پول) داده از آب سر (کلّه) بی چربی خریدی و تناول فرمودی و تا مدّت یک هفته بدان، قناعت کردی.

تا مدّت یک سال برین وجه، معامله فرمود. طبّاخ چون مدّت ها برین سیاق دید، دانست که ایشان از اهل ریاضت اند. و این زحمت به اختیار خود، قبول کرده اند. و نوبتی دیگر، چون حاضر آمدند، طبّاخ، کاسه یی پُر ترید و چربش کرد و دو نان پاکیزه به خدمتشان نهاد.

حضرت ایشان را معلوم گشت که بر معامله ایشان وقوف یافته اند، فی الحال، کاسه را به بهانه آن که دست می شویم، فرو نهاده بیرون رفت و ... از شهر رفت (خط سوم به نقل از سپهسالار 4-123 و به تلخیص افلاکی 4/25)

4-شمس تبریزی خطیب و نویسنده خوبی نبود:

شمس در مقام سخن گفتن سخنران خوبی نبوده، در کلام او از بلاغت و فصاحت خبری نیست لیکن حقایق را با چنان کلماتی ساده و به صراحت ادا می کند که مؤثر واقع می شود.

چنین به نظر می رسد که از آن جا که زبان مادری او آذری بوده است زبان فارسی را به سختی صحبت می کرده با این همه دارای لطف کلام و شیرینی بیان خصوصی است. زبان شمس طنزگونه و عبارات او با کلمات و اصطلاحات فارسی متداول آن زمان مخلوط است که امروزه برای ما دارای ارزش فراوانی است. روایت زیر دلیل این مدّعاست:

-« .... گفتند: مدرسه نیایی؟

گفتم: ... من آن نیستم که بحث توانم کردن! اگر تحت الّلفظ فهم کنم آن را نشاید که بحث کنم و اگر به زبان خود بحث کنم بخندند و تکفیر کنند و به کفر نسبت کنند ...»                            (مقالات 62)

هم چنین در نوشتن او را همّت و بضاعتی نیست لیکن حافظه ی قوی دارد خود گوید:

«من عادت به نبشتن نداشته ام، هرگز!

چون نمی نویسم در من می ماند، و هر لحظه مرا روی دگر می دهد. سخن بهانه است! حقّ نقاب برانداخته است و جمال نموده.» (مقالات 285)

امّا همان طور که قبلاً گفته شد شمس مردی راست گو، صریح اللّهجه و در جای خود بازگو کننده حقایق است و از رنجش دیگران ملاحظه و پروایی ندارد و به مصداق شعر:

دو چیز طیره عقل است: دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی. عمل کرده در جای خود سخنان حکمت آمیزی دارد خود گوید:

چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من در آویزد مگر نگویم ... [خواهم گفت]. اگر چه بعد از هزار سال باشد! این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم.

(مقالات 249)

5: شمس فطرتاً تندخوست؟

آری، شمس کم حوصله است و تاب تحمّل سؤال و انتقاد و اعتراض از خود را ندارد. در سخنرانی ها مطالب را آمرانه بیان می کند. هرگاه کسی بر او ایرادی داشته باشد به جای پاسخ ملایم بر او متعرض می شود.

در مقامی که او سخن می گوید همه باید سراپا گوش و شنونده باشند. معترضین او کسانی هستند که برغم او هنوز قابلیّت درک سخنان او را ندارند و به همین لحاظ عادت او بر این است که بیشتر با بزرگان از در مباحثه در آید تا اشخاص مبتدی.

چه او حوصله شرح و تفسیر مسائل سطوح پایین را ندارد. مستمعین او باید به درجه ی از معرفت رسیده باشند تا آماده استماع بیانات و نظریات او باشند. از آن جا که میزان دانش شمس به مراتب بیشتر از حوصله و قدرت بیان اوست. شمس به مانند دیکی که در حال غلیان به لرزه درافتد قادر به این که با همه طبقات مردم به آرامی از در سخن و بحث و فحص درآید نیست لذا او همیشه سران قوم را بر می گزیده و با آن ها به مباحثه می پرداخته است، خود گوید:

1-«سخن با خود توانم گفتن، (پیش خود فکر کردن) یا هر که خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفت.»                          (مقالات 37)

2-«اگر سخن من چنان استماع خواهد کردن که به طریق مناظره و بحث و از کلام مشایخ، یا حدیث، یا قرآن، نه او سخن تواند شنیدن، نه از من برخوردار شود:

و اگر به طریق نیاز و استفادت خواهد آمدن، و شنیدن که سرمایه نیاز است، او را فایده باشد! و گرنه، یک روز، نه، ده روز، نه بلکه صد سال، می گوید، ما دست زیر ز نخ نهیم، می شنویم!»                               (مقالات 109)

3-«گفتم که مرا در عالم به این عوام هیچ کار نیست، برای ایشان نیامدم، این کسانی که رهنمایِ عالمیانند، به حقّ انگشت بَر رَگِ ایشان می نهم.» (مقالات 108)

4-من شیخ را می گیرم و مؤاخذه می کنم، نه مرید را. آن گه نه هر شیخ را، شیخ کامل را آن روز، در آن مجمع، با آن شیخ جنگ کردم، و دشنام ها دادم!

-و او خموش! و سرش شکستم! و او خموش!

آن یکی می غلطد، و روی در خاک می مالد و می آید سوی من. می گویندش: غلط، غلط!

آخر مظلوم فلانی است. [آن شیخ] گفت:

-مرا بگذارید ... مظلوم این است، به معنی! از ایشان نعره برآمد از گرمی گفتن او:

و آن سرشکسته پیش آمد و تبسّم می کرد و می غلطید و نعره می زد. (مقالات 286)

5-در کتاب مقالات شمس در صفحه 347-345 شمس شرح کشّافی از درون مکتب داری خود می دهد.

شمس سال ها به شغل مکتب داری عمومی و معلّم سرخانه اشتغال داشته و گاه گاه بعضی از شاگردان خصوصی او از فرزندان اکابر زمان بوده اند! او در کار خود استاد، لیکن بسیار سخت گیر و تندخو و بی رحم و شفقت بوده است. خود در آن جا می گوید که چگونه یک کودک سَر به هوا و بازی گوش را که پدر و مادر او و اهل محلّه از دستش به عذاب بودند چون به مکتب گذاشتند او را به چوب و فلک بست.

شمس صراحتاً می گوید آن قدر چوب به کف پای او زدم که پوست پاهایش کنده شد و این تنبیه باز با بهانه جدیدی تکرار می شده تا آن که دیگر آن کودک بازی گوش دست از شیطنت کشیده است! (مقالات 347-345 به طور اختصار نقل شد)

این خود می رساند که شیوه تعلیم و تربیت در نزد شمس بدون تنبیه بدنی مفاد و مفهومی نداشته است از کودکان مکتبی که بگذریم با بزرگان نیز با تحکّم و آمرانه مواجه می شده است.

افلاکی گوید:

6-«مولانا ... فرمود: چون ... شمس الدّین به من رسید .... به تحکّم تمام فرمود که:

-دیگر سخنان پدرت را مخوان! به اشارت او زمانی نخواندم، پس آن گاه فرمود که: - با کس سخن مگو! مدّتی خاموش کرده به سخن گفتن نپرداختم. و از این رو که سخنان ما غذای جان عاشقان شده بود به یکبارگی تشنه ماندند، و از پرتو همّت و حسرت ایشان، به مولانا شمس الدّین چشم زخم رسید. (افلاکی 4/12)

7-در مبادی حال ... مولانا سخنان بهاء ولد [پدر خود] را به جدّ مطالعه می فرمود.

از ناگاه مولانا شمس الدّین از در درآمد که:

مخوان! مخوان! تا سه بار.                   (افلاکی 4/13)

8-مولانا در اوایل اتصّال به .... شمس الدّین، شب ها ، دیوان متنبّی را مطالعه می کرد.

مولانا شمس الدّین فرمود که:

-به آن نمی ارزد. آن را دیگر مطالعه مکن! .... (افلاکی 4/14)

بالاخره افلاکی مطلبی شنید نی و شیرین و شگفت آور از شمس نقل می کند که گویای کامل روحیه شمس تواند بود.

9-روزی فقهای حساد، از انکار و عناد از حضرت مولانا سؤال کردند که شراب حلال است یا حرام؟ به کنایت جواب فرمود: تا که خورد؟!

چه اگر مشکی شراب را در دریا بریزند متغیّر نشود و او را مکدّر نگرداند و از آن آب، وضو ساختن و خوردن جایز باشد.

امّا حوضک کوچک را، قطره یی شراب، بی گمان که نجس کند. و هم چنان، هر چه در بحر نمکدان افتد حکم نمک گیرد. و جواب صریح آنست که:

اگر مولانا شمس الدّین می نوشد او را همه چیز مباح است که حکم دریا دارد و اگر چون تو غرخواهری (دشنام خراسانی) خورد نان جوینت هم حرام است. (مقالات 4/41)

اینک در پایان باید اذعان کرد که شمس خود از تندی وحدت و خشم خود آگاهی کامل داشته و برای آن حکمتی قایل بوده است.

این صوفی پرخاشگر عقیده دارد که انسان نباید خشم و غضب خود را با روپوشی از حلم بپوشاند. فرو خوردن خشم و نشستن بر روی آتشفشان خاموش کاری بس خطرناک است، او فطرتاً راست گو و راست کردار و مؤمن به گفته های خود و عقیده های خویش است و همان می کند که می اندیشد.

شمس اهل تظاهر و دورویی نیست به گفته خود او توجّه کنید:

«مقصود من از ... دشنام، و درشتی آن است که، تا آن درشتی، از (اندرون) برون آید و زیانی نکند! ... امّا [مرا] قوّت تحمّل و حلم به کمال است! و هیچ مرا با رنج نسبتی نیست!....

رنج از هستی بود! وجود من پر از خوشی است.

-چرا رنج بیرونی را به خود گیرم؟! به جوابی و دشنامی دفع کنم، و از خانه بیرون اندازم»                                 (مقالات شمس، صفحه ی 324)

و هیچ توجیهی بهتر از همین گفته خود او که صداقت و ایمان از آن می بارد نمی توان یافت که مبیّن تنگ حوصلگی او باشد.

6-شمس منصف است.

با مطالعه سرسری و سطحی کتاب مقالات شمس، خواننده در بدو امر مواجه با تناقص گویی هایی می شود که نمی توان به درستی توجیهی برای آن قاییل شد.

با اندک وقتّی معلوم خواهد شد که شمس حقیقت طلب و حقّ جو در هر چیز و هر کس با چشم عقل می نگرد و برای هر عاملی که درک می کند کماهو حقّه به قضاوت می نشیند

شمس، هرگز درباره، هیچ کس دچار تعصّب عقیدتی نمی شود، خوبی ها را می ستاید و نقاط ضعف را برملا می کند خط او خط مستقیم عدل و انصاف است. خوبی ها و بدی های صاحبان شریعت را می گوید و می کوبد درباره درویشان نیز دست کمی از متشرّعین سنّتی ندارد. بی رحمانه صفات زشت آن ها را با صراحت بازگو می کند. شهرها و دیارها را زیر پا در می کند تا به خدمت قطبی یا صوفی نام دار برسد. آن گاه با مطالعه در اقوال و اعمال او آن چه لازمه انصاف و عدالتست بر زبان می آورد.

در مدسه و حوزه درسِ علمایِ دین و در محصول آن حوزه به دقّت می نگرد و مشاهده می کند که این جا دکانی بیش نیست و عدّه یی قشری به پوست چسبیده از مغز غافل مانده اند.

در صوفیان و خانقاه عمیقانه غور و بررسی می کند، و می بیند که جماعتی لفّاظ و وقت گذران و بی کاره عمر به تباهی می سپرند و هرگز در فکر درک حقایق نیستند.

به گفته های خود او توجّه کنیم:

1-«اکنون، همه عمر، آن مدرّس در این مانده است که: - آن حوض چهار در چهار پلید شد (یا نه)؟»                  (مقالات شمس، صفحه 330)

2-«دیدن امیر مرا زیان نیست، و او را سود هست ... این مشایخ را دیدن و صحبت امرا، اگر خدا را بندگانند که بر حوض و جوی نگویم، بر دریا گذر کنند دامن تر نشود، امّا این ها آن نیستند، که این ها را دامن تر شدن نیست، بلکه غرق هم می شوند و امرا را از دیدن ایشان زیان، زیرا قابلیتی که دارند، آن هم پوشیده می شود، به سبب صحبت این راهزنان دین!»

ملاحظه کنید شمس همه مفاسد و زیان هایی را که علمای دنیادار و قشری می توانند برای جامعه داشته باشند به صراحت تمام بر می شمرد. او می گوید من که اهل تظاهر و ریا نیستم و در جستجوی حقیقت به سیر آفاق و انفس مشغولم هرگاه با امیر یا وزیر یا صاحب قدرتی به مصاحبت نشینم به سبب قدرت تشخیص حقّ از باطل که از بدو ریاضت در من زنده و پویاست از مصاحبت آن امیر ضرر و زیانی نمی بینم سهل است آن امیر از من بهره مند خواهد شد امّا آیا وضع درباره مصاحبت این امیر با یک عالم ظاهری و قشری و متشرّع دنیاداری که هرگز در طول عمری که در مدرسه صرف کرده است به فکر جستجوی حقّ و عدالت نبوده است نیز چنین است؟

ابداً بلکه برعکس آن عالم قشری نه تنها به تردامنی متّهم بلکه به گرداب بدنامی و نیستی غرق می شود و آن امیر هم چون بکنه ذاب شیخ متشرّع ظاهرساز پی ببرد به یکباره دست از اعتقاد دینی خود برداشته و چهارچوب ضابطه و اعتقاد دینی او درهم می شکند و برای جامعه خود به صورت خطری جدّی در می آید.

شیخ اوحدّالدین کرمانی از مشایخ صوفیه است. مریدان از او کرامات زیادی نقل می کنند. شمس رنج سفر بر خود هموار کرده و به بغداد نزد او می رود و مشاهده می کند که او را شاهدی است و بدو دل خوش دارد!

از او می پرسد این چه شیوه ایست که می بینم؟ بهتر است به اصل گفتار خود شیخ توجّه کنیم:

«... در چیستی؟ شیخ اوحد پاسخ می دهد که: (ماه را در طشت آب می بینم!)

شمس با خشم به او نهیب می زند که:

اگر در گردن دُمَل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی؟ اکنون طبیی به کف کن تا تو را معالجه کند»                        (افلاکی 4/4)

در جای دیگر می گوید: مرا ... شیخ اوحدّالدین کرمانی، در بغداد؟ به (سماع) بردی و تعظیم ها کردی. باز به خلوت خود، درآوردی! روزی گفت: چه باشد اگر با ما باشی؟ گفتم: - به شرط آن که آشکارا بنشینی، و شرب (باده گساری) کنی پیش مریدان، و من نخورم! گفت: تو چرا نخوری؟ گفتم: - تا تو فاسقی باشی نیک بخت و من فاسقی باشم بدبخت! گفت: نتوانم! بعد از آن کلمه یی گفتم، - سه بار دست بر پیشانی نهاد.                 (مقالات شمس، صفحه 347)

به قول استاد فروزانفر:

(غرض شمس از این سخنان، آزمایش اوحدالدّین بوده است در مقام تجرید و تفرید ... چنان که خودش ... روی به نقطه و مرکز حقیقت آورده و از پسند و ناپسند کوته بنیان گذشته و رعایت حدود و رسوم مسجد و خانقاه را که آن روزها سرمایه خودفروشی و خویشتن بینی بعضی از کم همّتان زهدنمای جاه پرست به شمار می رفت ترک گفته بود ... و می گفت هر کس باید از خود سرچشمه زاینده دانش باشد.)

آری شمس تبریزی این گونه آدمی بود و تو ای خواننده عزیز اگر هر آینه تاریخ چهارده قرن بعد از اسلام را در بلاد مسلمین زیر و رو کنی مرد دیگری به بزرگی و عظمت روح او نخواهی یافت.

خود می گوید:

... «با محمّد(ص) جز به اخوّت نمی زیم، طریق اخوّت و برادری می باشم زیرا فوق او کسی هست. وقتی باشد که ذکر بزرگی شان کنم از روی حرمت داشت و تعظیم نه از روی حاجت، هُو الحقّ از انا الحقّ عالی تر است بسیار. (مقالات 300)

7-شمس معارض بزرگان مشایخ

خوانندگان محترم در متن کتاب در فصل 2 زیر عنوان: درباره ی دیگران به گفته های اعتراض آمیز او نسبت به مشایخ صوفیه بیشتر آشنا خواهند شد، چه بیش از 26 مورد در این باره سخن رفته است.

این صفت شمس او را در عین حال از دیگر بزرگان اهل تصرّف ممتاز تر می دارد چرا که شمس متعبّد نیست و جز برای حقّ و حقیقت و کلام بر حقّ برای دیگر کلامی احترام قائل نمی شود و به کسی نان قرض نمی دهد. او رساله قُشیریّه را خوانده و در آن جوهری که اصالت ذاتی داشته باشد به قول خود نیافته و می گوید این گونه کتاب ها چنگی به دل نمی زنند. به مولانا جلال الدّین می گوید از خواندن یادداشت های پدرت هم احتراز کن، آن ها چیزی نیستند! و او خود مطلقاً پس از مطالعه کتاب هایی که خواننده را به جایی نمی رساند در صدد تبلیغ آن کتاب برنیامده است. او حتّی مریدان خودجوش و معتقدان وفادار خود را هم از خود می رانده و هرگز حاضر به خرقه دادن به مریدان خود نشده است.

زیرا این گونه اعمال برای یک مرد حقّ بین جستجوگر چه فایده یی می تواند داشته باشد؟

پس کسی که خود واجد شرایط باشد و همان کند که می گوید اعتراض او به دیگران دارای اصالت است و نمی توان آن را حمل بر حسادت یا غرض ورزی نمود.

8-شمس طرف دار تحقیق و دشمن تقلید

پر واضح است کسی که در مذهب شافعی فقیه بوده و کتاب التنبیه (1) و ... را خوانده است و سال ها آجر حیاط مدرسه را با کفش خود ساییده و درک فیض محضر مدرّسین و متشرّعین را نموده است بهتر از هر کس به روحیه اهل مدرسه آشنایی کامل دارد.

شمس تبریزی در خلال سال های تلمّذ به یک نکته مهم پی برده است. که مدرّسین علوم دینی همه طوطی وار از روی کتاب حرف می زنند و خود اهل تحقیق و تتبّع نیستند. در برابر سؤال چرا؟ برای چه؟ حساسیت دارند و آن را ذنب لا یغفر می شمارند.

آن ها منحصراً ناقل کلام اند و هر چه از قد ما به دستشان رسیده وحی مُنزَل به حساب می آورند او خود چنین فکر نمی کند، و از قبول چشم بسته هر نوشته یا قولی گریزان است. شمس اهل تقلید نیست و میمون وار آن چه را تعلیم می بیند انجام نمی دهد او خود در هر مسئله و نظریه یی شخصاً به تفکّر می پردازد و النّهایه برای خود صاحب عقیدتی می شود و با صراحت لهجه یی که دارد هر گاه زمینه مساعدی بیابد با رشادت هر چه تمام تر اطرافیان را از تقلید منع و به تحقیق فرا می خواند.

این شهامت و این صراحت لهجه شمس تبریزی را هیچ کس ندارد همه اهل احتیاط اند و این خود امتیاز بزرگی است برای شمس جستجوگر، و همین ویژگی و صراحت لهجه و دفاع از عقیده اوست که مولانا را از راه کوفته شده و قدیمی مسئله گویی و تکرار مباحث باز می دارد و از او چنان شخصیّتی می سازد که پس از گذشت هفتصد سال هنوز افکار و اقوال او برای مردم این زمان تازگی دارد.

(1)التّنبیه فی فروغ الشافعیّه للشیخ ابی اسحاق ابراهیم بن علی الفقیه الشیرازی الشّافعی المتوفّی سنه 476 ه و هو احد الکتب الخمس المشهوره المتداوله بین الشافعیه بدافی تصنیفه فی اوائل رمضان سنه 456 هـ و شرح ها جمع من فقهاء الشّافعیه و یبلغ ستّه و ثلثین شرحاً و منها شرح الشیخ جلال الدّین عبدالرحمن بن ابی بکر السّیوطی المتوّفی فی سنه احدی عشر و تسعأته و سماء الوافی ( النّقل بالاختصار عن کشف الظّنون)       (مقالات 243)

افلاکی در این باره مطلبی دارد که گویای کامل شخصیّت شمس است:

«روزی در خانقاه نصرالدّین وزیر ... اجلاس عظیم بود ... و جمیع علما و شیوخ و عرفا و حکما و امرا و اعیان ... در آن مجمع حاضر بودند و هر یکی در انواع علوم و فنون و حکم، کلمات می گفتند و بحث های شگرف می کردند مگر ... مولانا شمس الدّین، در کنجی بسان گنجی مراقب گشته بود.

از ناگاه برخاست و ... بانگی بر ایشان زد که:

-تا کی ... برزین بی اسب، سوار گشته، در میدان مردان می تازید؟ ... و تا کی به عصای دیگران بپاروید؟ این سخنان که می گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهد خود به مسند مردی نشسته بودند، و از ... حالات خود، معانی گفتند.

و چون مردان این عهد شمایید اسرار و سخنان شما کو؟ هَمشان ... از شرمساری، سر در پیش انداختند. بعد از آن فرمود که ...

-بعضی کاتب وحی بودند و بعضی محل وحی، اکنون جهد کن که هر دو باشی:

هم محلّ وحی حقّ، و هم کاتب وحی خود باشی ....»      (افلاکی 4/52)

این گفته شمس الدّین احمد افلاکی آیینه تمام نمای شخصیّت شمس تبریزی است . و شمس تبریزی همه عیب و علّت عقب افتادگی ما مردمان مشرق زمین را در این سخن خود به طور واضح بیان کرده است و بر این گفته چنین صریحی هر گونه توضیح بیشتر نقض غرض خواهد شد.

و خواننده عزیز اگر فقط از همین یک گفته شمس تبریزی چیزی دریابد می توان امیدوار بود که به قول خود شمس تبریزی:

(چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من درآویزد که مگر نگویم ... [خواهم گفت]

اگر چه بعد از هزار سال باشد، این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم.)

9-ملاقات شمس و مولوی در خلوت

همه شیفتگان و مجذوبین صاحب مثنوی شریف و مراد بزرگ او شمس تبریزی در قرون و اعصار مایل بوده و هستند که ای کاش می توانستند از مذاکرات محرمانه این دو ابر مرد عالم عرفان، و مذاکراتی که منجر به تحول روحی مولانا شد آگاهی کامل و مستند داشته باشند. چنین چیزی محال است. زیرا هیچ گونه صورت جلسه و کتاب و مدرکی در این باره در دست نیست.

انتخاب یک فصل تحت عنوان ملاقات شمس و مولوی در خلوت در این کتاب که سایر فصول آن حتّی الامکان مستند و متّکی به مدارک موجود است صرفاً جنبه ی تخیّلی دارد لیکن تا آن جا که میسّر بود سعی شده است با توجّه به روحیات و گفتار و کردار و پندار شمس تنظیم گردد و شاید این نزدیک ترین حدس و گمان به واقعیت امر باشد.

**

اوّلین ملاقات در شبستان و کتاب خانه ی منزل مولانا جلال الدّین محمّد مولوی بین این فقیه 38 ساله و شمس تبریزی عارف 60 ساله به وقوع می پیوندد.

شمس در جلو و مولوی در پشت سر به ترتیب وارد شبستان می شوند و مولوی در را از پشت می بندد.

نگاهش به محض ورود به کتاب های چیده شده دریکی از تاقچه های اتاق می افتد. چند قدم به سوی آن جلو رفته و به عناوین کتاب ها که در ضلع قطر هر کتابی نوشته شده است خیره می شود. لحظاتی می گذرد، شمس همان طور که به مطالعه عناوین کتاب ها مشغول و پشتش به مولاناست می گوید:

برابر قراری که امروز در صحن مدرسه گذاشته شد ما منحصراً درباره ی توحید بحث خواهیم داشت لاغیر. آن گاه با صدایی آهسته می گوید:«چون که صد آمد نود هم پیش ماست».

سپس راست شده روی خود را بر می گرداند، در این حال، مولانا با کمال ادب و وقار هر چه تمام تر در گوشه یی ایستاده است و با دست خود اشاره به صدر اتاق کرده و می گوید: فرمایید مولای من.

شمس بدون تکلّف در همان نقطه پشت خود را به دیوار چسبانیده بر زمین می نشیند و در حالی که زانوان خود را بالا آورده در پشت زانوان خود جا به جا می شود.

آن گاه عبا را بر روی پاهای خود می کشد، مولانا که همان طور سراپا ایستاده است می گوید: یا الله و میرود تا رو به روی شمس بر زمین بنشیند.

شمس = با صدای بلند: جلال الدّین چه گفتید؟ به من چه گفتید؟

مولوی = متحیّر و شگفت زده از نشستن منصرف شده می گوید من که عرضی نکردم مولای من

شمس = چرا! چرا! یک کلمه حرف بی مورد از دهانتان جاری شد.

مولوی = کدام کلمه؟ منظور آن مراد اعظم کدام کلمه است؟

من فقط در حال نشستن آن جناب همان طور که رسم است نام خدا را بر زبان جاری کردم و گفتم یا الله . این یک رسم و تعارف است.

شمس = با صدای ملایم و نرم در حالی که سرش را به علامت تصدیق می جنباند می گوید: بنشینید جلال الدّین

مولوی رو به روی شمس به صورت دو زانو نشسته دست ها را از عبا به در آورده و به مانند شمس عبا را روی پاهای خود جا به جا  کند، لحظه ای می گذرد.

شمس = نتیجه یی که از بحث ما تا همین جا: عاید من شد این است که شما برای مباحثه اصولی در امر توحید آمادگی کامل ندارید و اگر نه این بود که من در شما استعداد و کفایت آن را به رأی العین نمی دیدم به خود زحمت ادامه ی این مباحثه را نمی دادم.

آن گاه چشم های نافذ خود را در چشمان مولانا می دوزد و سکوت می کند.

مولوی = مولای من ما که هنوز بحثی را شروع نکرده ایم که شما چنین نتیجه یی از آن استنباط فرمودید!

شمس = با صدایی که از آن تحکّم ملایمی می بارد: جلال الدّین به من گوش فرا دار!

در بحث توحید هر کلمه یی که از دهان بیرون می آید باید به جا و به مورد و معنای واقعی خود را افاده کند. از عبارت پردازی و تعارفات و مجاملات در سخن با من بپرهیز و برای حرف دلت کلمه یی پیدا کن که معنای آن را برساند آن گاه بر زبان بیاور اگر چه ناسزا باشد. فهمیدی!

مولوی = بلی ای بزرگوار

شمس = این یا الله گفتن شما در موقع نشستن من حرف بی ربطی بود.

مولوی = آهسته: سر در نمی آورم مولای من!

شمس = من هم به همین دلیل که شما اقرار می کنید سر در نمی آورید گفتم که شما در امر توحید آمادگی و شنیدن حقایق و پذیرش آن را ندارید.

مولوی = در استماع فرمایشات شما و ثبت در لوح ضمیر خود حاضرم، استدعا می کنم از ارشاد دریغ نفرمایید.

شمس = بسیار خوب، آن گاه با صدای اندکی بلندتر:

جلال الدّین! این اَلّلهی را که نامش بر زبان راندید کماهو حقّه خوب می شناسید؟

مولوی = سر به زیر انداخته از دادن پاسخ خودداری و سکوت می کند

شمس = جلال الدّین! شما روزی چند ساعت عبادت می کنید؟

مولوی = سر برداشته و با دست راست خود به طرف بالا اشاره کرده می گوید: بیش از ده ساعت.

شمس = چه جور عبادت می کنید؟ چه کار می کنید؟

مولوی = در حالی که مسحور اراده شمس شده است می گوید این مدّت، اوقاتی است که در نماز جماعت و ذکر او را دو وعظ و تدریس طلّاب علوم دینی می گذرانم و نه این است که ارشاد و تدریس و تذکیر هم نوعی از عبادت است؟

شمس = بقیّه ساعات روزانه شما به چه نحو می گذرد؟

مولوی = به کارهای شخصی و خورد و خواب و تربیت بچّه های خود و گرفتاری ها و اهل و عیال

شمس = بسیار خوب. حالا به این سؤال من به دقّت هر چه تمام تر جواب بدهید:

این اللهی را که باری بهر جهت می شناسید و در موقع نشستن من نام آن را بر زبان آوردید چطور و از کجا شناختید؟

و با صدای بلندتر: آیا کسی با انگشت او را به تو نشان داد یا در خواب دیدی؟

مولوی = به فکر فرو می رود، لحظاتی چند می گذرد.

شمس = جلال الدّین در پاسخ شتاب مکن و در انتخاب کلمات دقّت کن، مبادا عبارتی بی محتوا و با عجله از زبانت خارج شود.

مولوی = هم چنان در فکر و سکوت می گذراند.

شمس = با لحن ملایم: من سکوت و تعمّق و تفکّر شما را ای جلال الدّین اگر تا صبح قیامت هم طول بکشد نمی شکنم و عجله یی هم نیست. هر وقت شما پاسخ مناسبی یافتید بفرمایید. آن گاه سعی می کند از جا برخیزد.

مولوی = ای شمس آسمان حقیقت، من در این چند دقیقه که در فکر و تأمل فرو رفته بودم مطلبی را دریافتم که تاکنون به ذهنم خطور نکرده بود، اکنون با کمال تواضع بازگو می کنم و از حضور حضرتت تقاضا دارم به هر نحو که اراده شما تعلّق می گیرد مرا ارشاد بفرمایید.

در این لحظه در حضور و به برکت نفس ذکیّه شما به این نتیجه رسیدم که این الّلهی را که من تاکنون شناخته بودم تقلیدی بوده است نه تحقیقی و از روزی که چشم باز کرده ام تا به امروز او را به یک میزان شناخته و می شناسم و هرگز درباره او نه شکّ
کرده ام و نه وجود او را به زیر سؤال برده ام و حالی به فراست دریافتم که مقصود آن مراد اعظم از این سخن که آیا کسی با انگشت او را به تو نشان داد یا در خواب دیدی این است که من درباره او تعقّل نکرده و به تفکّر نپرداخته ام و همه عبادت های من هم بی ثمر و تقلیدی و تضییع وقت بوده است. در این لحظه در حضور آن مراد اعظم و به برکت ارشاد شما به اشتباه گذشته خود پی بردم.

شمس = پس حالا متوّجه شدید که ذکر یا الله آن موقع شما حرفی بی محتوا بود و معنای این حدیث را هم به خوبی دریافتید که ارزش دقیقه ی از تفکّر بیشتر از سال ها عبادت است.

این چند لحظه تفکّر اصولی شما لااقل این نتیجه را داشت که پی به بطلان الّلهی که تا به حال می شناختید بردید.

اکنون ای جلال الدّین از بت پرستی رهایی یافتی و آزاد شدی و من این استعداد را در شما یافته بودم.

مولوی = سر به زیر به حالت ادب و احترام سکوت را مراعات می کند.

شمس = اکنون به مدد عقل و منطق و دور از جنجال تبلیغات ادیان آسمانی در خلوت این شبستان و با حضور دل برای شناخت الله به مباحثه می پردازیم.

مولوی = جسارتاً، احتیاج به روشن شدن ذهن خود دارم. منظور آن مراد اعظم از عبارت دور از جنجال تبلیغات ادیان آسمانی را در نمی یابم من را خواهید بخشید.

شمس = با اندکی مکث: از این سؤال دریافتم که شما دچار قید و بند تعصّبات دینی هستید و مایلید در دایره معلومات دینی الله را تجزیه و تحلیل کیند. عزیز من، اکنون تو در اوّل راهی. به کار ادیان الهی کار نداشته باش، همین که در جستجوی مبدأ هستی در عداد موّحدین امّا در انتهای صف آن ها قرار داری، سعی کن قدم به قدم با تعقّل و تحقیق خود را به جلو بکشانی. نترس، فکر کن، نترس.

از کفر ترس، این ترسِ از کفر جلویِ تفکُّر صحیحِ شما را می گیرد.

مولوی = سمعاً و طاعة

شمس = از جا برخاسته رو به طاقچه یی که کتاب ها را در آن چیده اند کرده و کلّیه کتاب های ردیف شده را که نام هر یک در ضلع قطر کتاب نوشته شده و در پیش چشم مشهود است بر می گرداند و بر عکس ردیف می کند به نحوی که دیگر کسی با یک نگاه نمی تواند بفهمد محتوای این کتاب ها چیست.

آن گاه دوباره به جای خود به حالت اوّل می نشیند.

مولوی = در حالی که نگاهش را به تاقچه کتاب های رو به روی خود دوخته است و در حال شگفتی و سکوت، اندکی برای ادای احترام در پیش پای شمس جا به چا می شود، در این حال روحیه ظاهری او نشان می دهد که کاملاً تحت تأثیر بزرگی روح و فکر او قرار گرفته است.

شمس = به چه فکر می کنید جلال الدّین!

مولوی = دستپاچه می شود و در حال سکوت در ذهن خود به دنبال کلمه یی می گردد که در پاسخ به زبان آورد امّا نمی تواند.

شمس = شما الآن به من گفتید: سمعاً و طاعة! پس معنای آن چه بود؟

آیا شما باز حرفی را تعبّداً ادا کردید؟

مولوی = با آستین فراخ خود عرق از پیشانی خود پاک کرده و می گوید متوجّه منظور آن مراد اعظم نمی شوم، لطفاً من را راه گشا باشید.

شمس = با لحنی ملایم، چند دقیقه پیش به شما گفتم در امر توحید سعی کنید قدم به قدم با تعقّل و تفکّر خود را به جلو بکشانید و به کار ادیان الهی کاری نداشته باشید.

به کار و عقیده ی دیگران هم کاری نداشته باشید تا با پای خود از پل توحید بگذرید نه با عصای دیگران، پس از آن زمان مباحثه در امور دین فرا می رسد و شما گفتید سمعاً و طاعه و من آن کتاب ها را از جای خود برگردانیدم بدین معنا که در این مرحله که تو هستی، کتاب، هر کتابی باشد راه گشای تو نیست و این راهی نیست که تو با پای دیگران بروی!

حالا فهمیدی جلال الدّین، راه تو از کدام طرف است؟

مولوی = بلی قربانت گردم و خم شده در جلوی روی شمس به سجده می رود و می گوید.

الحمدلله ربّ العالمین و این ذکر را چند بار، هر دفعه با صدای ملایم تر تکرار می کند تا این که صدایش دیگر شنیده نمی شود و بعد با اندکی تأمّل سر از سجده بر می دارد و در حالی که هر دو چشمش را اشک پر کرده است.

شمس = ارزش این سجده و ذکر سجده یی که بر زبان شما رفت بیش از عبادات گذشته ی حضرتت بود.

جلال الدّین فارغ شدی! جلال الدّین فارغ شدی!

مولوی = از جا بلند می شود و دو دست را از عبا در آورده و به صدای بلند می گوید ای مراد اعظم، من فارغ نشدم. مبتلا شدم. من مبتلای تو شدم. از موهومات پر بودم خالی شدم. تیره بودم روشن شدم.

ای مراد اعظم تو خضر راه نجات این گمراهی! دستم را بگیر! دستم را بگیر و دو دست لرزان خود را به طرف شمس دراز می کند و زانو می زند.

آن گاه زانوان او به رعشه می افتد و در حالی که زانو به زمین زده دست هایش را به طرف شمس به جلو می برد.

شمس = آرام بنشینید جلال الدّین! آرام بنشینید.

آن چه گفتید از صمیم دل بود. کلمات بار معنای خود را داشتند نه کمتر و نه بیشتر. کلمه مبتلا را درست و به جا ادا کردید. شما به جاده صداقت گفتار افتاده اید ای جلال الدّین و اطمینان دارم که از این لحظه به بعد حرفی به خاطر خوش آمد مردم از زبانتان جاری نمی شود. ای جلال الدّین آگاه باش فردای تو چون دیروز نیست. دیروز در چه حالی بودی؟ بیاد بیاور!

مولوی = دیروز مست بودم ، امروز هشیار شدم.

شمس = دیروز گمراه بودی، امروز بیدار و راهوار شدی و فردا ...

امیدوارم فردای زندگی تو در عالم مستی کامل بگذرد. خواهی فهمید مستی چیست؟ جلال الدّین خواهی فهمید.

آن گاه شمس در جای خود کمی جا به جا می شود و نگاهی به پنجره های اطاق می اندازد و می گوید وقت نماز فرار رسیده است مایلید نماز را با هم همین جا بگذاریم؟

هر دو از جا بلند می شوند در حالی که شمس بسیار بشّاش و شادمان است و با حالت تبسّم به مولانا می گوید: چون شما نمازگر هستید من به شما اقتدا می کنم.

مولوی = با اندکی تأمّل آهسته زیر لب می کوید نمازگر!؟ و بعد با صدای بلندتر:

من این لغت و اصطلاح را نشنیده بودم، در شهر شما چه معنا دارد؟

شمس = در شهر ما زرگر چه معنا دارد؟ زرگر چه کار می کند؟

مولوی = زرگر دکّان زر فروشی دارد و زر می فروشد.

شمس = نمازگر هم دکّان نمازفروشی دارد و نماز می فروشد و من شصت ساله تا به امروز نمازگر نبوده ام امّا جلال الدّین سی و هشت ساله قریب به بیست سال است که نمازگر است.

پس من به او اقتدا خواهم کرد که نیکو قریحه ای است و در صداقت بی همتاست و با اشاره دست به مولانا می گوید که در صف مقدم بایستد و خود حرکت می کند تا در پشت سر او بایستد.

مولوی = روی برگردانده و در حالت تردید و شرمندگی می خواهد چیزی بگوید.

شمس = جلال الدّین! در اذکار نماز به دل تکیه کن نه به زبان و هر ذکر که دل اراده کند بر زبان جاری کن.

مولوی = با تواضع هر چه تمام تر با سر تصدیق کرده و با اراده هر چه تمام تر به نماز می ایستد و پس از فراغت از نماز اولین حرفی که بر زبان می آورد این است: - این آخرین باری بود که امام نماز جماعت شدم. آری من دیگر نمازگر نیستم. آن گاه دست ها را به سوی خدا بلند کرده و می گوید:

ای خدای من مرا یاری کن تا نمازگزار واقعی تو باشم.

آن گاه هر دو به جای اوّل خود می نشینند. در این حال کسی از پشت در با ضربه ای به در می کوبد. شمس با ناراحتی دیده به در می دوزد، مولوی به پشت در رفته و با ملایمت می پرسد: چه می گویید؟ صدای مباشر از پشت در بلند می شود که مولای من عدّه یی از بلاد دور آمده تقاضای شرف یابی دارند.

این ها وجوهاتی! آورده اند تا به دست مبارک شما بسپارند و رسید دریافت دارند.

مولوی = روی خود را به شمس بر گردانیده و به حالت تردید می ایستد تا نظر شمس را در رفتن خود جویا شود.

شمس = به ایشان بگویید پول ها را ببرند در محلّه یهودی ها بین فقرای یهودی تقسیم کنند و برگردند رسید دریافت دارند.

مولوی = خود را به حالت تواضع جمع و کوچک کرده سر را به زیر می اندازد و لحظه ای به فکر فرو می رود امّا بلافاصله با اراده هر چه تمام تر به صدای بلند و متین می گوید: - به این آقایان بگو بروند در محلّه یهودی ها و پول خود را بین فقرای یهودی تقسیم کنند و برگردند. از پشت در، چه فرمودید آقا؟

مولوی = در را باز کرد و با تحکّم به مباشر خود گفته چند لحظه قبل را تکرار کرده می گوید این دستور من است ابلاغ کنید و دوباره در را می بندد و در حالی که به طرف جایگاه نشیمن خود بر می گردد می گوید تردید دارم که آن ها دستور شفاهی مرا اجرا کنند. بهر حال امر شما مطاع و این دستور عوض شدنی نیست.

شمس = شما تا به حال شخصاً به خانه فقرای مسیحی و یهودی رفته اید؟

مولوی = با اندکی تفکّر: نه!

شمس = آیا مأموری را برای کشف احوال این توده های محروم که من در این شهر دیده ام فرستاده اید؟

مولوی = نه! هرگز به این فکر نیفتاده بودم. آخر آن ها به کلیساها و کنیسه های خود می روند.

شمس = مگر آن ها در بلاد اسلامی ذمّه اسلام نیستند؟

مولوی = چرا هستند.

شمس = آیا اکثریت حاکم و شرع مقدّس نباید از حال اقلّیت ذمّه خود آگاه باشد؟ شما این ها را کافر به حساب می آورید؟

مولوی = نه هرگز!

شمس = شما بین فقیران آن ها و فقیران مسلمان فرق قایل می شوید؟ بین دو دهان باز گرسنه، بین دو طفل عریان معصوم، بین دو بیمار زمین گیر، بین دو پیر از کار افتاده فرق قایل می شوید؟

مولوی = با اندکی تأمّل: شاید تا به حال از غفلت چنین بوده امّا از این به بعد با راهنمایی آن مراد اعظم تکلیف شرعی خود را آن طور که باید مراعات خواهم کرد، در این صورت ... در همین لحظه دوباره به در می کوبند.

مولوی بلند شده پشت در می رود و می گوید: چه می گویید؟

-مولای من این عدّه فرمایشات شما و عرایض من را باور نمی کنند و مایلند شخص شما را زیارت کنند.

شمس = بگویید مبلغ وجوه خود را اعلام نمایند و شما هم رسید به همان مبلغ ممهور به مهر به آن ها بدهید و به مباشر بگویید در حضور صاحبان مال همان طور که گفته شد در بین فقرای یهودی اقدام به تقسیم نماید.

مولوی = دستور را تکرار و لحظه یی بعد مهر خود را به زیر ورقه یی سفید زده به دست مباشر می دهد و می گوید مبلغ را در رسید بنویس و به آن ها سپرده و وجوه را در حضور آن ها به محلّه یهودیان مستمند ببر و از طرف من بین آن ها تقسیم کن و سعی کن این کار تو در کمال تواضع و ادب و مهربانی انجام شود، آن گاه در را از پشت می بندد.

لحظه یی به سکوت می گذرد. شمس و مولانا هر دو به هم نگاه می کنند و حرمت سکوت را نگاه می دارند بالاخره مولانا سکوت را شکسته می گوید:

مولای من اکنون موقع آن رسیده است که بحث درباره ی توحید را شروع کنیم.

شمس = در حالی که به ملایمت می خندند بر روی یک دست خود تکیه کرده می گوید عجب! عجب!

این بحث ساعت هاست شروع شده شما در چه خیال هستید؟

مولوی = سکوت را مراعات می کند.

شمس = سنّت بحث و جدل مدرسه شما را راحت نمی گذارد.

می خواهید بحث کنید، دلیل بیاورید، دلیل پشت دلیل، دلیل بر علیه دلیل، مثال پشت مثال، دهان ها کف کند، یخه ها پاره شود تا بالأخره یکی به ظاهر مجاب شود بله؟ و اگر مباحثه به صورت غیر مستقیم همان طور که تا به  حال انجام شد انجام شود مورد قبول خاطر شما نیست؟

مولوی = چرا مولای من امّا موضوع این است که مسائل چندی در ذهنم ردیف شده است که میل دارم پاسخ آن ها را دریافت دارم.

شمس = صبر داشته باشید. بدون این که سؤال هایتان را مطرح کنید به پاسخ مقتضی خواهید رسید

مولوی = سر را به علامت احترام و قبول پایین می آورد.

شمس = آیا شما محتویات کتاب فقها و محدّثین و علمای سلف آن چه را که مطالعه کرده اید و یا به تدریس آن ها اشتغال دارید همه را صحیح و وحی منزل می دانید؟

مولوی = با کمی مکث: نه! نباید چنین باشد.

شمس = آیا احتمال اشتباه یا کج سلیقگی یا تعارض در بین این نوشته ها داده اید؟ اصلاً آیا تا به حال این مطلب به خاطر تان خطور کرده بود؟

مولوی = نه: ای مراد اعظم نه! من تا به امروز همه آن ها را صحیح فرض می کردم، غلطی هم به نظرم نرسید.

شمس = مگر بشر جایز الخطا نیست؟

مولوی = چرا.

شمس = اگر نیمه شب موقعی که شما تنها روی این کتاب ها دَمَر بودید و مطالعه می کردید به منظور تحقیق و تدقیق در امر دین این نوشته ها را با معیار عقل سلیم می سنجیدید و هر چه را به عقل راست نمی آید درباره ردّ یا قبول آن به تفکّر مشغول می شدید آیا در آن خلوت شب این عمل شما گناه بود یا ثواب؟ بطالت بود یا عبادت؟

مولوی = این چنین شیوه ای را هیچ و قت به کار نگرفتم اساتید من هم در گذشته چنین شیوه ای را به من نیاموخته بودند.

شمس = چون خود آن ها هم چنین شیوه یی را نداشتند. حالا گرفتم تمام محتویات این کتاب ها صحیح بوده، هیچ شکّ و شبهه یی هم در آن ها نباشد، آیا در طول این مدّت مدیدی که مدرّس مدرسه هستید و شاگردانی تربیت کرده اید غیر از محتویات این کتاب ها (اشاره به کتاب های ردیف شده در تاقچه) آیا مطلبی را شخصاً تحقیق کرده و به نظرتان رسیده تا آن را به عنوان نظر شخصی خود بیان کنید؟

مولوی = نه! تاکنون من از خود در امور فقهی و شرعی نظری نداشته ام.

شمس = (اشاره به کتاب ها) این ها کارهای گذشتکان است که عمری در زمان خود زحمت کشیده اند و ماحصل کوشش ها و تحقیقات خود را برای شما به جا گذاشته اند. شما یک عمر چکار کردید؟ مگر شما طوطی هستید جلال الدّین؟

مگر شما طوطی دست آموز نسل سلف هستید؟

و یا می خواهید تعداد بیشتری طوطی تربیت کنید و به موقع بپرانید؟

شما می خواهید نسل طوطی زیاد کنید؟

مولوی = سر را به زیر انداخته سکوت می کند.

شمس = گوش به من بده جلال الدّین!

خلفاء ، صحابه، ائمه، آن ها که بودند؟ آن ها وظایف خودشان را در زمان خودشان انجام دادند و آن چه را که می دانستند به شما آموختند و شما چرا نمی خواهید سعی کنید ائمه فردای دیگران شوید؟ چرا این همه خود باختگی؟ انسان ها همه یکسان آفریده شده اند. آن گاه چند لحظه سکوت برقرار می شود.

شمس = من گرسنه هستم شما چه موقع شب ها شام می خورید؟

مولوی = از جا بر می خیزد و رو به سوی در رفته با دست به در می زند، مباشر مولانا از پشت در: بلی مولای من

غذا برای ما بیاورید. آن گاه برگشته دوباره رو به روی شمس بر سر جای خود می نشیند.

شمس = جلال الدّین شما در روز چند بار غذا می خورید؟

مولوی = سه مرتبه

شمس = چگونه؟

مولوی = صبح به صورت صبحانه ساده و ظهر پس از فراغت از نماز و شب ها غالباً دیروقت

شمس = یک نفر کُنده شکن و آهنگر در شهر شما در روز چند بار غذا می خورد؟

مولوی = با اندکی تفکّر، غالباً همین سه بار البتّه کیفیّت و کمیّت غذاها فرق می کند.

شمس = اگر شما یک کُنده شکن را بیاورید که یک روز تمام برای شما کار کند و کُنده بشکند چند به او مزد می دهید؟

مولوی = مزد متعارف او را تمام و کمال می دهم.

شمس = حالا اگر این کُنده شکن نصف روز کار کرد و نصف دیگر را کار نکرد و خوابید در این صورت هم آیا مزد یک روز او را تمام و کمال می دهید؟

مولوی = نه! نصف مزد او را خواهم پرداخت.

شمس = بدن شما و بدن این کُنده شکن چه فرقی با هم دارند؟

مولوی = فرقی ندارد. خداوند همه بندگان را به یک صورت آفریده است.

شمس = بلی به یک صورت آفریده است امّا این کنده شکن روزی هشت ساعت دست کم کُنده می شکند. بدنش خسته می شود. رمقش تمام می شود.

لاجرم احتیاج به سه وعده غذا پیدا می کند و اگر غذا نخورد نمی تواند روزانه هشت ساعت تبر بزند امّا بدن شما که این طور کار نمی کند. شما روی کرسی می نشینید ، حرف می زنید، درس می گویید، آیا کار کرد بدن شما و این کُنده شکن به یک اندازه است؟

مولوی = نه مولای من

شمس = پس چرا به خود عادت داده اید که در روز سه وعده غذا بخورید آن هم غذاهای چرب و شیرین و بیش از اندازه؟

مولوی = ساکت می ماند.

شمس = غذای زیاد بدن را تنبل، هوش را زایل می کند، خواب را زیاد می کند، سلامتی را به خطر می اندازد و با شما کاری می کند که در موقع نشستن جای دو نفر را اشغال کنید و متعاقب آن لبخندی می زند.

مولوی = کمی خود را جمع و جور کرده ظریف تر می نشیند، در این هنگام از پشت در صدای مباشر بلند می شود: اجازه دارم؟

مولوی = بیایید.

مباشر سفره را می گستراند و غذاهای متنوّعی را می چیند و از کره و عسل و ماست که تازه برایشان آورده اند تعریف می کند.

شمس = سراپای مباشر را می نگرد تا این که کارش به اتمام می رسد و با اشاره مولوی از در خارج می شود.

مولوی = بفرمایید مولای من.

شمس = من روزانه یک وعده غذا می خورم، هر روز ظهر امّا امروز فرصت دست نداد. خواستم امشب را با شما هم غذا شوم و جلو می رود و کف دستی نان و مقداری سبزی و دو عدد مغز جوز برای خود بر می دارد.

مولوی هم به پیروی از شمس همین کار را می کند.

شمس = شما نباید ابتدا به ساکن در کمیّت و کیفیّت غذا از من تقلید کنید، این کار شصت ساله من است و شما به تدریج در طول چند ماه از مقدار و دفعات غذای خود بکاهید تا سلامتی تان در معرض خطر نیفتد.

بعد با هم مشغول خوردن غذا می شوند. لحظه یی بعد شمس به گوشه یی نشسته و می گوید: حالا وقت آن رسیده است که شما قدری با من حرف بزنید تا از تجارب شما برخوردار شوم.

مولوی = من مرید کوچکی بیش نیستم، جسارت نمی کنم.

شمس = این طور نیست من اطراف بلاد راه می افتم و به همه جا سر می زنم و از هر کسی چیزی می آموزم من عاشق آموختن هستم و گرنه برای من آسان تر بود که در مدرسه یی بیتوته کنم و به درس شاگردانی مشغول شوم و تفسیر بگویم.

مولوی = با تبسّم و سکوت سر را به زیر می اندازد.

شمس = من باید اعتراف کنم که از این مراد و مریدی خوشم نمی آید. شما باید شهامت داشته باشید و اگر حرف های من به نظرتان ثقیل می آید با من درآویزید. داخل مباحثه شوید، گمان نکنید این شیوه تعارف مقبول طبع من است، من شما را مستعد تشخیص داده ام شما باید قائم بالذات بوده با اندیشه، مستقل در امور بنگرید.

بعد نگاه خود را به بالا به طرف سقف دوخته می گوید برای من روشن است که شما عنقریب موحدّی گران قدر و عارفی بلندمرتبه و مشهور زمانه خواهید شد، شما حرف حقّ را با تمام وجودتان می پذیرید.

مولوی = من احتیاج به این دارم که مدتّ ها مستمع حضور شما باشم، بشنوم و یاد بگیرم .

شمس = حرف های من را بنویسید و یادداشت کنید.

مولوی = آیا شما تا به حال دفتری تدوین کرده اید؟ اگر چنین است تقاضا دارم برای مطالعه به من بسپارید.

شمس = من چیزی نمی نویسم، این طور به حافظه ام بهتر می ماند و این دلیلی دارد امّا توصیه می کنم هر چه را به شما می گویم شما بنویسید. شما امتیاز بزرگی که دارید این است که در کار نظم کلام هم استادید. شما را برای نوشتن توصیه می کنم.

مولوی = پدر من کتاب های زیادی نوشته است.

شمس = کتاب های پدرت را مخوان، تیره می شوی. من کتاب های اکثر عرفای بزرگ مانند قثیریه و غیره را خوانده ام، هیچ کدام چنگی به دل نمی زنند.

غالباً از حقیقت تهی و به لفّاظی پرداخته اند. شما خود را حقیر می شمارید. لحظه یی به سکوت می گذرد.

شمس = شب گذشته است مرا به گوشه یی هدایت کنید و خود شما هم به امور خود بپردازید و از جا بلند می شود.

مولوی هم از جا بلند می شود.

شمس = شما فردا چه مشغولیتی دارید؟

مولوی = من فردا با جماعتی از طلّاب به مدرسه پنبه فروشان می روم و آن جا مجلس می گویم.

شمس = من هم به موقع در کنار شما و آن ها خواهم بود امّا درباره ی من صحبتی با مردم عوام نکنید. من را با مردم عوام کاری نیست.

مولوی = اطاعت می شود مولای من، آن گاه هر دو از اتاق خارج می شوند، صبح روز بعد مولانا سوار بر اسب با هیئت طلّاب همراه و جماعتی از مردم و مریدان عازم مدرسه پنبه فروشان می شوند.

مولوی = خطاب به مباشر خود: حضرت شمس را از رفتن ما آگاه کنید.

مباشر: ایشان صبح زود از خانه خارج شده فرمودند در مدرسه جدید به شما می پیوندند.

مولوی به طرف مدرسه پنبه فروشان راه افتاده، ساعتی بعد در صحن مدرسه بر کرسی نشسته و مشغول تدریس است که به ناگاه شمس وارد می شود.

مولوی با مشاهده شمس کلامِ خود را قطع کرده به طرف در ورودی مدرسه نظر می دوزد و ورود شمس را نظاره می کند، آن گاه به احترام ورود شمس از جای خود برخاسته خطاب به مستمعین و طلّاب می گوید:

آفتاب حقیقت و خورشید معرفت یعنی شمس آسمان عرفان و مفسر بزرگ قرآن و فقیه اعلم زمان بر ما وارد شدند.

همهمه در طلّاب می افتد، عدّه یی او را برای اوّلین بار می دیدند. برخی نام و شهرت او را شنیده لیکن او را از نزدیک ندیده بودند و اکنون چشم شان به چهره مردی لاغر اندام می افتاد که دارای قدّی بلند و صورتی کشیده و استخوانی و لباسی مندرس در هیئت اهل تصوّف و حالتی متواضع بود که دور از طلّاب بر روی زمین نشست.

مولوی لحظاتی دیگر به تدریس ادامه داده و با شتاب سخنان خود را به پایان می برد، آن گاه از جا بلند شده به طرف شمس به پیش می رود.

شاگردان چندین قدم دورتر به نظاره می ایستند.

شمس = من امروز در بازارِ شهر شاهد آمدن شما و هیئت همراه به این مدرسه بودم.

مولوی = شرمنده ام که شما را ندیدم تا ادای احترام کنم.

شمس = شما بر اسب سوار بودید و طلّابی چند پیشاپیش شما پیاده گام بر می داشتند و راه را باز می کردند و در کمال عزّت و احترام آن چنان که شایسته شأن شماست حرکت می کردید امّا من سؤالی دارم.

مولوی = بفرمایید مولای من.

شمس = آیا حضرت ختمی مرتبت رسول الله صلی الله علیه و سلّم به همین شیوه و منوال در معابر حرکت می فرمود؟

او سواره و اعوان و انصار پیاده؟

آیا این سنّت رسول الله صلّی الله علیه و سلّم است؟

مولوی = سر به زیر انداخته سکوت می کند و لحظه یی بعد آهسته می گوید: نه! نه!

استغفرالله رَبّی و اَتُوبُ الیه

در همین حال یکی از فقهای جوان از صف طلّاب جدا شده چند قدم به طرف شمس و مولوی نزدیک می شود. شمس او را زیر نظر دارد و به دقّت سراپای او را می نگرد. فقیه جوان که متوجّه اعتنای شمس به خود می شود با سر تعظیم کرده و جلوتر آمده می گوید:

ای فقیه بزرگ، ما همگی از مقام شامخ علمی شما آگاهیم، چه شود با اجازه استاد بزرگ مولوی کبیر ( اشاره به مولوی) شما ای قطب عالم اسلام ساعتی در روز به تفسیر قرآن مبادرت ورزید تا همه ی ما شاگردان به فیض برسیم.

شمس = هم چنان با نگاه زیرکانه او را می نگرد، بعد اشاره به مولوی کرده می گوید تفسیر قرآن را از ایشان بیاموزید، و با اندکی مکث چنین به سخنان خود ادامه می دهد.

من اگر تفسیر قرآن بگویم سه کس از من ناراضی خواهند شد.

اول خدا، دوم رسول خدا، سومی هم خودم!

فقیه جوان با شگفتی زیر لب می گوید: سبحان الله! سبحان الله!

شمس = کیست که بتواند ادّعا کند کلام خدا را به درستی فهمیده است تا به درستی تفسیر کند؟

و چون عجز در میان است اقدام به این کار ناشی از استنباط شخصی و سلیقه فردی خواهد بود این دیگر تفسیر کلام خدا نیست؟

خدا و رسول خدا را از این کار خوش نیاید و امّا من خود هر روز در حال تبدیل و تغییر هستم. هر روز چیزی می فهمم و چیزی را که روز پیش اصل می دانستم فرع می شمارم.

من به گونه آن خطّاطم که سه گونه خط می نوشت:

یک خطّ را هم خود می خواند هم دیگران.

یک خطّ را خود می خواند و دیگران عاجز بودند.

و یک خطّ را نه خود می توانست بخواند نه دیگران.

و الحال این خطّ سوّم منم. اگر آن چه را می فهمم به زبان خود و بر مبنای اجتهاد خود تفسیر کنم سایر مفسّرین من را تکفیر کنند و اگر به زبان عوام همانند دیگران تفسیر کنم این گفته یی است که خود بدان ایمان ندارم. این کار را در هر عصر و زمان اشخاصی بدین منوال انجام داده اند.

فقیه جوان = ای فقیه بزرگ در این صورت از مسائل فقهی آن چه را که خود جایز می دانید ما را به فیض برسانید.

شمس که با طرح این سؤال پی به روحیه سؤال کننده برده بود با استواری کلام پرسید:

-شما اهل کجا هستید؟

-اهل خراسان.

-چه سؤال فقهی داری که مایلی بدان پاسخ گویم و آیا این سؤال تو از روی حاجت است یا به منظور حجّت؟

فقیه جوان = پاره یی مسائل هست که فقهای فرق مختلف اسلام با اختلاف رأی با آن مواجه می شوند ...

شمس کلام او را قطع کرده می گوید: فقهای اسلام در اصول هیچ گونه اختلافی با هم ندارند. در فروع هم اگر اختلافی باشد چندان مهم نیست. امّا سؤال کنندگانی چون شما پیدا می شوند که به این اختلافات دامن می زنند. اکنون می توانی اگر سؤالی داری مطرح سازی.

فقیه جوان = با حالت دستپاچگی، من منظور سوئی نداشتم من را خواهید بخشید.

شمس = شما از میان این همه طلّاب بدین منظور جدا شدی و جلو آمدی و رو به روی من ایستادی تا به هم قطاران خود بفهمانی که سرآمد آن ها هستی! و میل داری با طرح یک سؤال فقهی بدون این که واقعاً به پاسخ آن نیازی داشته باشی از میزان معلومات من آگاه شده و خود اظهار فضل کنی. چنین نیست؟ درست تشخیص ندادم؟

فقیه جوان = معاذ الله ای فقیه اعظم! من در خود چنین بضاعت و جسارتی نمی بینم.

منظورم منحصراً کسب فیض است.

شمس = سؤالت را مطرح کن.

فقیه جوان = در حالی که در ذهن خود به دنبال کلمات و عبارات مناسبی می گردد می گوید یکی از مسائلی که ذهن من را به خود مشغول کرده است مسئله شرب مسکرات است که پاره یی آن را سهل می انگارند و پاره یی با آن به شدّت برخورد می کنند.

شمس به فراست در می یابد که سبب مطرح کردن این سؤال این است که پاره یی از متشرّعین گمان دارند اهل تصوّف و عرفان اکثراً کاهل نماز و اهل شرب مسکراتند و این پندار باطلِ در ذهن سؤال کننده را به منزله اعلانِ جنگ و اعتراضِ به خود تلقی می کند.

آن گاه سر برداشته در پاسخ می گوید:

-اگر مشکی شراب را در دریا بریزند به نظر شما از آن آب دریا می توان وضو ساخت یا نوشید؟

فقیه جوان = بلی ای فقیه اعظم، دریا آب کثیر است و با مشکی شراب نه نجس می شود نه مضاف!

شمس = امّا در یک حوضک چه طور؟

فقیه جوان = بی گمان شراب آن را مضاف و نجس کند و وضو و خوردن آن جایز نباشد.

شمس = جواب صریح تو این است که اگر این شراب را شمس الدّین می نوشد او را مباح است که حکم دریا را دارد و اگر چون تو غُر خواهری، (دشنام خراسانی) نوشید نه این شراب که نانِ جوینش هم حرام است.

فقیه جوان = سرافکنده و با حالت شرمندگی و شتاب زدگی پس پس به عقب می رود.

در همین حال مولانا جلال الدّین گامی به پیش نهاده و شانه به شانه شمس در حالی که با دست به طرف در خروجی اشاره می کند به عنوان ختم غائله می گوید بفرمایید مولای من، من در خدمتتان هستم.

آن گاه شمس از جلو و مولوی یک قدم عقب تر با طمأنینه از در خارج می شوند. اندکی بعد هنگامی که به آستانه در نزدیک می شوند مولوی رو برگردانیده به طلّاب می گوید ما پیاده به طرف منزل می رویم و لزومی به مشایعت نیست.

در بین راه شمس رو به مولوی کرده می گوید:

شما حکمت پاسخ چند لحظه پیش من را دریافتید؟

مولوی = همه را گوش دادم و محتاج به توضیح آن فقیه اعظم و مرشد کاهل می باشم.

شمس = این فقیه جوان خراسانی از غرور و کبر پر بود و درد او دردِ دین نبود، دردِ او رفع مجهولات و خدمت به مردم نیست. او گرسنه نام و شهرت است.

او در یک کلمه اهل مباحثه و مجادله است و گمان می کند اگر در بحث و مجادله برنده و پیروز شد اعلم علماء خواهد بود. آن وقت کم کم عمّامه اش را بزرگ تر می کند و به عدّه مریدان جوان تر از خود افزوده به آن ها دل خوش می کند. هدف او از این همه درس خواندن و سؤال و جواب همین است که گفتم و من آن چنان که شایسته او بود بدو پاسخ دادم و شما ای جلال الدّین برای کمیّت طلّاب پای درس خود اهمیّتی قائل نشوید.

سعی کنید اگر یک مادّه مستعدّ را دریافتید دست او را بگیرید و از سایر همگنان برکشید. همین یک نفر قادر خواهد بود که در آینده منشاء خدمات گران بهایی به عالم اسلام شود.

در همین حال بر سر چهار راهی می رسند شمس می گوید من با جماعتی از مسیحیان وعده گذارده ام به کلیسا بروم و معذورم دارید که امشب را در خدمت شما نخواهم بود. چون آن ها از قبل منتظر من هستند.

مولوی = با مسیحیان! آیا بحث مذهبی دارید؟

شمس = ابداً ! معاشرتی است دوستانه! و با اندکی مکث:

باید بگویم موقعی معرفت ما در حقّ ذات باری تعالی تکمیل می شود که نسبت به آفریدگان او از این خر گرفته (در همان دم با دست اشاره به خرمی می کند که با بار و صاحب خود از وسط بازار می گذرند) تا فرزانه ترین افراد این بلاد، از مسیحی گرفته تا بزرگ ترین علمای اسلام به همه مهر بورزیم.

اگر اسلام پیش شما مقام والایی را دارد این به جای خود صحیح و محفوظ امّا معلوم نیست که هر فرد مسلمی از هم نوع دیگر خود با اعتقادی دیگر و هر جانداری از جانداری دیگر در پیش چشم خداوند مقام بالاتری را داشته باشد؟

لبّ مطلب در همین جاست جلال الدّین. از این اسب افکاری که سال هاست برای خود زین کرده اید و سوار آن هستید پیاده شوید و با خلایق خدا شانه به شانه حرکت کنید.

نه این که تنها از اسب سواری مرکب خود، اصل تواضع این است. آن گاه با دست با مولوی وداع و با صورت مصافحه کرده و به آرامی از هم جدا می شوند.

روز بعد هنگام غروب شمس وارد محوطه منزل مولوی می شود و با هدایت مباشر به طرف اطاق نشیمن می رود. در همین اثناء مولوی از اطاق خارج شده و شمس را در بغل می گیرد و هر دو وارد شبستان می شوند، شمس در گوشه اطاق در جای همیشگی خود می نشیند و عذر غیبت می خواهد. مولوی پس از نشستن رو به روی مراد خود و ذکر تعارفات رشته سخن را در دست گرفته می گوید:

تمام شب گذشته و امروز من در کار تجزیه و تحلیل پاسخی بودم که شما به آن فقیه جوان دادید.

هر چند این در واقع پاسخ فقهی آن سؤال نبود امّا برای من آموزنده بود چه دریافتم که هر پیش پا بین مدرسه دیده یی قادر به اجتهاد نیست و فقیه باید به حکمت دین آشنا باشد تا بتواند با اجتهاد خود در هر زمان مکتب اسلام را زنده و پویا نگه دارد.

شمس = چنین است که استنباط کرده اید و خوش حالم که دایره دید شما توسعه یافته است.

این را بدانید که من را با عوام کاری نیست. من وقت تلف نمی کنم. من شیخ بزرگ را می گیرم و مؤاخذه می کنم و شما در این مدّت به طرز کار و بیان من تا اندازه زیادی آشنا شده اید. ذکر مثال و بیان قصّه ها هم هر چند که عوامانه و دور از نزاکت باشد شیوه کار من است. من به اثر و نتیجه آن بیشتر کار دارم تا خود ضرب المثل و توصیه می کنم آن ها را یادداشت کنید تا فراموش نشود.

مولوی = من هر شب پیش از رفتن به بستر خلاصه مواعظ شما را یادداشت می کنم.

شمس = شما گمان می کنید در پانصد سال گذشته در میان توده مردم و طبقه علماء چه آن ها که ما به نوشته های آن ها دسترسی داریم و چه آن هایی که چیزی از خود به صورت نوشته به جای نگذاشته و رفته اند چند نفر موّحد کامل وجود داشته است؟ گفتم موّحد کامل.

مولوی = چند نفر موّحد در مدّت پانصد سال گذشته آن هم در بین همه مسلمین که آمده اند و رفته اند؟

شمس = بلی.

مولوی = من نمی دانم چند کرور انسان در این مدّت به دنیا آمده و از دنیا رفته اند، حتّی نمی دانم چند نفر عالم و دانشمند در میان آن ها می زیسته اند پس چگونه به این سؤال پاسخ بدهم؟

شمس = آیا شما تصوّر می کنید یک نفر موّحد کامل بایستی حتماً دانشمند و مدرسه دیده باشد؟

مولوی = عقل افراد عادی و عامی به کُنه مسائلی که احتیاج به تفکّر از روی منطق دراد قد نمی دهد لاجرم آن ها جزء مقلّدین قرار می گیرند. در صفی بزرگ، صف اکثریت، صف عوام النّاس که متعبّدانه تابع محیط خود هستند.

شمس = عجب! عجب! پس شما آن دسته مدرسه دیده و تحصیل علم کرده را هم موّحد می دانید و هم معتقدید که دیگر آن ها مقلد نیستند!

مولوی = با کمی تفکّر: اگر موّحد کاملی باشد در میان این دسته خواهد بود.

شمس = تعداد و رقم آن را می توانید به من بگویید؟

مولوی = نه! نه! نمی توانم.

شمس = اشتباهی در میان گفته های شما موجود است که اگر رفع شود مطلب روشن تر خواهد شد.

مولوی = این کار از آن عارف بزرگ و موّحد کامل ساخته است که این بنده را ارشاد فرمایید.

شمس = اشتباه شما این بود که صرفاً به مدرسه دیده ها تکیه کردید و تصوّر می کنید که یک موّحد کامل ضرورتاً در میان علماء و درس خوانده ها بایستی باشد.

درس و فحص خیلی چیزها را به افراد می آموزد که ضرورت دارد امّا غالباً نوشته ها و عقاید متعدّد متقدّمین در منافذ زوایای فکر جوانان طلبه رسوب می کند و ناخواسته اکثر آن ها را به تدریج متحجّر و متعصّب و دنباله رو و خالی از ابتکار بار می آورد و نادراً افرادی پیدا می شوند که اجازه نمی دهند هر گفته و نوشته و عقیده یی آن ها را مانند برگ خشکی در دست باد با خود بهر طرف بکشاند. پس شما تصوّر نکنید موّحدین کامل الزاماً در مرتبه بالای علما و تحصیل کرده ها جای دارند در این مورد همیشه شخص رسول اکرم صلّی الله علیه و سلّم را پیش چشم خود مجسم کنید.

شما بهتر از من می دانید که حکمای الهی عقل و اصول عقلانی را تابع وضع محیط نمی دانند و معتقدند که با تغییر محیط تغییر نمی کند امّا بدانید که تغییر عقاید ریشه در متن اسلامی دارد و این اشاره از آن کردم که تصوّر نکنید من به این مطالب آگاهی ندارم، با این حال سؤال دیگری را مطرح می کنم و از شما می خواهم پاسخی از عقیده باطنی خودتان نه از آن چه در کتاب های فلسفه خوانده اید بدهید.

سؤال من این است که آیا شما عقل را قابل رشد و ازدیاد می دانید و یا آن را حصّه یی می پندارید که خداوند بهر کسی از روز ازل عطا کرده و میزان تجلّی آن در اشخاص بسته به همان کمیّت اوّلیه است؟

مولوی = با تأمّل: تا به حال در این باره عمیقانه فکر نکرده ام امّا عقیده فعلی من این است که عقل همانند نیروی عضله بازو نیست که بشود با ورزش آن را زیاد کرد یا در اثر نقاهت، از دست داد. عقل قوه یی است که خداوند به هر کس میزانی عطا کرده است و امتیاز هر کس به میزان عقل و کارایی اوست.

شمس = آیا شما بزرگ تر هستید یا فرزندتان بهاءالدّین محمّد؟ آیا شما بزرگ تر هستید یا فرزند فرزندتان که امروز دیدم در باغچه بازی می کرد؟

مولوی = بزرگ تری را به چه معنا کنم؟

شمس = به هر طریق که می دانید معنا کنید ومدلّل پاسخ بدهید.

مولوی = من بزرگ تر از پسرم و پسرم بزرگ تر از نوه من است.

شمس = شما اگر عمر طبیعی داشته باشید چند سال دیگر زنده خواهید بود؟

مولوی = نمی دانم.

شمس = حدود متعارف را مقیاس بگیرید.

مولوی = فرضاً چهل سال دیگر شاید زنده باشم.

شمس = صحیح است، آیا بهاءالدّین محمّد در حدّ متعارف تا چند سال دیگر می تواند زنده باشد؟

مولوی = شاید شصت سال شاید هم هفتاد سال

شمس = یعنی بیست تا سی سال پس از شما!

مولوی = بلی

شمس = پس او بیست تا سی سال بیشتر از شما آینده را درک خواهد کرد، زمان آینده را.

مولوی = زمان آینده را؟ بلی! بلی چنین خواهد بود.

شمس = آیا شما قبول دارید که هر نسلی صاحب عقل خود و وارث تجربیّات و دانش نسل قبلی خود است. علاوه بر دانشی که خود می تواند کسب کند؟

مولوی = بلی مولای من.

شمس = آیا کسی که کوله بار دانش و معرفت و تجربه او بیش از دیگران باشد و بیست سی سال هم زمان آینده را بیشتر درک کند به معنا بزرگ تر است یا نسل ما قبل او؟

مولوی = روشن شدم مولای من. نسل آینده همیشه از نسل گذشته بزرگ تر است و من کوچک تر از بهاءالدّین هستم و او هم کوچک تر از فرزندش خواهد بود.

شمس = و ... و ... و ... و ...

مولوی = بلی مولای من.

شمس = پس این جا عامل زمان مدخلیّت تامّه دارد چنین نیست؟

مولوی = بلی مولای من.

شمس = و نتیجه می گیریم که با گذشت زمان کارایی عقل زیادتر می شود. یعنی درجه و میزان کارایی و بهره برداری از نیروی عقل انسان های آینده به مراتب بیشتر از میزان عقل انسان های امروزی خواهد بود. عقلی که به کمک دانش و تجربه بیشتر، بیشتر کارایی دارد.

مولوی = بلی مولای من.

شمس = پس نتیجه می گیریم که یک درس نخوانده و ملّا نشده امروزی می تواند روشن ضمیرتر و آگاه تر از یک درس خوانده دیروزی باشد.

مولوی = شاید چنین باشد.

شمس = امتیاز گذشت زمان و بدیهی شدن مسائلی که در گذشته جزء معضلات بود و به کوشش نسل هایی حلّ شده و برای نسل های بعد جزء بدیهیات در آمده است همیشه نسل های آینده را واجد معلومات و دانش ذخیره یی می کند و شما نگویید این دانش است نه عقل و وجه تمایز انسان بر حیوان عقل است نه دانش، زیرا این معلومات چراغی هستند فرا راه عقل نسل آینده.

مولوی = چنین است که فرمودید مولای من.

شمس = حالا می توانید تصوّر کنید که یک نفر عارف درس نخوانده و مدرسه نرفته می تواند قادر باشد که به راز توحید پی ببرد.

مولوی = حقّ است مولای من.

شمس = برگردیم بر سر مطلب اصلی، آیا حالا می توانید به این سؤال پاسخ بدهید که در مدّت پانصد سال گذشته چند نفر موّحد کامل بین افراد بشر حالا یا درس خوانده یا درس نخوانده سراغ دارید؟

مولوی = مدّتی سر به جیب تفکّر فرو برده پس از چندی سر برداشته و می گوید من غرق شده ام، نمی دانم مولای من دستم را بگیرید.

شمس = موّحد کامل به مفهوم واقعی کلمه، هیچ نفر، هیچ نفر. شما معنای هیچ نفر را می دانید؟

مولوی = سُبحان الله، سُبحان الله!

شمس = هر نسلی دانشی می اندوزد و به نسل بعد تحویل می دهد. نسل بعد راه تکامل را سریع تر می پیماید و همین طور نسل ها و نسل ها تا کجا؟

تا آن جا که انسان به جایی می رسد که به مبداء خلقت نزدیک می شود. نزدیک تر و نزدیک تر. امّا هرگز به مبداء خلقت یعنی (الله) یعنی همان کلمه یی که لحظه اوّل نشستن من بر زبان راندید نمی رسد و بدان پی نمی برد، زیرا جزء هرگز قادر به درک کلّ نخواهد بود. و موّحد کامل تنها ذات باری تعالی باقی خواهد ماند.

مولوی = الله لا اِلهَ اِلّا هُو الحّی القیّوم ...

شمس = احسنت. احسنت. حالا ملاحظه کردید جلال الدّین! هر گاه جهان بینی انسان بیشتر شود بهتر به مفاد آیات و کلمات الهی پی ببرد.

مولوی = بلی مولای من.

شمس = و من هر روز در حال تغییر هستم و به همین دلیل حاضر نیستم درس و تفسیر قرآن بدهیم و دیروز هم گفتم که اگر تفسیر قرآن کنم خدا و رسول او و خود من هر سه ناراضی خواهیم بود.

مولوی = ای آموزگار بزرگ و ای عارف کبیر، از شما می خواهم مرا راهنمایی فرمایید باقی عمر را چگونه به سرآورم که بیشتر بفهمم.

شمس = آیا اگر به شما راه را نشان دهم حاضرید در آن راه گام بردارید؟

مولوی = بلی مولای من.

شمس = من امروز خیلی خسته هستم، عادت من بر این بوده است که در خستگی های مفرط به مطرب خانه های یهودی می رفتم و با شنیدن موسیقی رفع کسالت می کردم. آیا در شهر شما مطرب خانه های یهودی هست؟

مولوی = دسته هایی هستند که در عروسی ها و جشن ها از آن ها دعوت می شود و آن ها به منازل مردم می روند و مردم را محظوظ می کنند.

شمس = آیا ممکن است همین امشب یک دسته از این مطرب ها را به این جا بیاورید تا ساعتی به موسیقی گوش فرا داریم؟

مولوی = با شگفتی هر چه تمام تر سر به زیر انداخته سکوت می کند.

شمس = شما از حرف مردم واهمه دارید، شما از ریختن آبروزی ظاهری قرار دادی بین عوام النّاس واهمه دارید، شما از تکفیر یک مشت مردم که کفر را از ایمان باز نمی شناسند بر خود می لرزید، شما می خواهید بر وفق مرام اطرافیان که کم تر از شما چیزی می فهمند زندگی کنید، پس چطور گفتید می خواهم در این مدّت عمر باقی مانده طوری عمل کنم که بهترین راه در راه شناسخت خدا از آن ببرم؟ شما که نمی توانید خود را از قید و بند موهومات خلاص کنید، من با شما چه کنم جلال الدّین؟

مولوی = از جا بلند می شود و می گوید ای مراد اعظم هم اکنون من خود می روم و یک دسته از آن ها را به این جا می آورم ای مولای من.

شمس = شب گذشته است می ترسم مزاحمت برای یهودیان فراهم شود نه برای شما که شما در عزم و اراده امتحان خوبی دادید بنشینید تا به صحبت خود ادامه دهیم.

مولوی = به آهستگی و تردید دوباره سر جای خود می نشیند.

شمس = صحبت بر سر ارائه بهترین طریق شناخت خدا بود، هر چند نمی شود یک راه منحصر ارائه داد و انتظار داشت تا همه خلایق از آن راه بروند امّا من یک اصل کلی را مطرح می کنم امید که شما را قانع کند و بدانید که همین جا پایان این بحث ما خواهد بود.

مولوی = از توجّه آن مراد اعظم به این شیفته ی بی قرار شکر و حمد الهی را به جای می آورم.

شمس = در عالم خیال پا به پای من بیایید: ما به طرف صحرا و دشت و کوه می رویم.

از این چهار دیواری اطاق بیرون می رویم و از کوچه های تنگ و تاریک این شهر گذشته به بیرون شهر و محوطه دشت و صحرا قدم می گذاریم. جایی که وقتی شما نگاه می کنید به جای در و دیوار فضای باز وسیعی را می بینید از کوه تا کوه!

در این بیابان زمین ناهموار است. سنگ و کلوخ فراوان به چشم می خورد، تعداد بی شماری هم تپّه ها و پستی بلندی ها هست و در آخر سر هم کوه بلندی در دور دست بیابان!

در این صحرا می ایستیم و اطراف خود را تماشا می کنیم، هر چند میدان دید ما از محوّطه ی اطاق منزل و کوچه شهر بیشتر است امّا چه می شود کرد در این جا باز هم در افق دور کوه مانع از این است که فضای پشت کوه را ببینیم، این طور نیست؟

مولوی = چرا مولای من.

شمس = در اطاق های خانه و مدرسه و در کوچه های شهر عدّه یی زندگانی می کنند که دید ظاهرشان قطعاً محدود است از دیوار به دیوار

در این بیابان هم تقریباً وضع بدین منوال است، اشتباه نکنید این جا هم مسئله حجاب دیوار وجود دارد.

آن سوسکی که زیر سنگ لانه کرده هر گاه سر بلند کند در این بیابان وسیع چه می بیند؟ یک سنگ کوچک! پس این سوسک در این بیابان به این بزرگی دید خود را محدود کرده است.

یک کبک هم در دامنه کوه سرش را زیر برف می کند و به خیال خودش از شرّ دشمن و چاره جویی برای نجات خود، خود را راحت می کند.

برای او این سر زیر برف کردن بهترین راه حلّ مشکل خود است. آیا به نظر شما این کبک واقع بین است؟

مولوی = نه! ابداً!

شمس = احسنت، احسنت. امّا در این بیابان وسیع پر از وحش و طیر من یک موجود را سراغ دارم که حتّی آن طرف کوه را هم می بیند، او همه جا را می بیند. هر چهار طرف را تا آن جا که چشم کار می کند، تا بی نهایت این زمین را، آیا شما آن را می شناسید؟

مولوی = نه نمی شناسم، نمی دانم.

شمس = پس گوش بدهید جلال الدّین! به حرف آخر من گوش بدهید:

این موجود عقاب است که با همّت بلند خود بر سر این کوه بلند آشیانه گرفته تا با چشم های تیزبین خود بتواند تا بی نهایت را ببیند و می بیند، این عقاب نه تنها از اطاق های خانه و کوچه های شهر چشم پوشیده بلکه از تپّه ها و ماهورهای صحرا هم فراتر رفته است، توصیه من به شما این است:

جلال الدّین! در راهی که پیش گرفته اید کبک نباشید، عقاب باشید، عقاب باشید جلال الدّین!

والسّلام.

«دکتر عبدالحسین جلالیان»

 

بعد >
 
 
Design By www.comco.ir
Copyright 2002 Comco Company