وَقعَت بَعو ضَـةٌ عَلی قَرنِ ثَور
مگسی روی شاخ گاو نری
جای خوش کرد در سر گذری
بعد چندی که خستگی در کرد
عزم پرواز جای دیگر کرد
خاطره (1)
چنین یاد دارم ز عهد صغر
«به عیدی برون آمدم با پدر»
از آن گر چه سی عید دیگر گذشت
«چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت»
شیرکوه یزد
شیر کوه ای بام شهرستان یزد
زنده از تو نام شهرستان یزد
چو شیر خفته ای از دیر باز
سر به روی دستها در خواب ناز
ظلم ساربان
ساربانی به روزگار قدیم
بود و اکنون شده ست عظم رمیم
شتری داشت بهر بردن بار
قانع و بس نجیب و خوش رفتار
بندگانِ بندگانِ بندگان
باز آوایـی رسـد از نای نی
بشنوید ای بندگان آوای نی
ناله ی نی از نیستان منست
این گل آتش ز بستان منست